همراهی نزدیکان در طول بیماری
در این کتاب میخوانید:
مقدمه مؤلف
چه کسی بهتر است خبر بیماری درمانناپذیر یا سختدرمان را به بیمار بدهد؟
آیا مجازیم برای مخفی کردن بیماری از بیمار به او دروغ بگوییم؟
از پزشکان و پرستاران چه انتظاری میتوان داشت؟
در صورت قطع امید از بهبودی بیمار، معمولاً واکنش گروه درمانگر چگونه است؟
چه نکاتی را باید به بیماردار یا خانواده بیمار آموزش داد؟
با بیماری که احساسِ سربار بودن میکند چهطور باید رفتار کرد؟
آیا ترحم کردن به بیماران سختدرمان درست است؟
نزدیک شدن به بیمار چهقدر به بیماردار کمک میکند؟
مشخص کردن مرزها به چه معناست؟
آیا بیماردار میتواند با تکیه بر اطلاعات خود و دیگران، در درمان دخالت کند؟
آیا برآورده کردن همه خواستههای بیمارِ در حال فوت، کارِ درستی است؟
سازوکار دفاعی بیمار در مقابل بیماری چگونه است؟
آیا احتمال دارد کسی به دلیل ابتلا به بیماری علاجناپذیر، خودکشی کند؟
آیا بیمار در دوران بیماری میتواند روابط جنسی داشته باشد؟
اگر بیمار بهبود پیدا کند، آیا تمام آثار منفی بیماری از بین میرود؟
زمانی که امید به بهبودی از بین میرود، با چه واکنشهایی روبهرو میشویم؟
بیماری که پزشکان از درمان شدن او قطع امید کردهاند چه احساسی دارد؟
اگر یکی از اعضای خانواده به بیماری سختی مبتلا شد، آیا باید به کودکان گفت؟
چرا کودکان در مواجهه با بیماری یکی از اعضای خانواده احساس گناه میکنند؟
افتادن بار مسئولیتهای والدینِ بیمار بر دوش نوجوان، چه تأثیری روی او دارد؟
بیماردار و همراهان چه نقش و وظایفی در مقابل بیمار دارند؟
سازوکارهای دفاعی بیمارداران به چه اَشکالی دیده میشود؟
بیماردار چگونه باید از روان و عواطف خود مراقبت کند؟
منظور از توجه به بخش معنوی بیماردار چیست؟
در چه صورتی امکان دارد تحمل بیماردار تمام شود یا بهقولی وابدهد؟
«پیشسوگ« به چه معناست؟
درمانهای تسکینی چه نوع درمانی هستند و هدف از ارائه آنها چیست؟
درمانهای تسکینی چهطور به بیمار کمک میکنند؟
«یوتانازی« یا «بِهْمرگی« چیست؟ چه زمانی میتوان از آن استفاده کرد؟
بیماری ایدز چه اثرات روانی بر بیمار و اطرافیانش دارد؟
آیا احتمال دارد کسی به دلیل ابتلا به بیماری علاجناپذیر، خودکشی کند؟
اگر کسانی که به بیماریهای علاجناپذیر دچارند به افسردگی هم دچار شوند، احتمال اقدام به خودکشی در آنها بسیار بالا میرود. خیلی از آنها میاندیشند که «بیماری من خوبشدنی نیست، دوره درمانش سخت است و نتیجهای هم ندارد، پس بهترین راه، خودکشی است. هم خودم راحت میشوم، هم دیگران.« بیمار با خودکشی کردن، میخواهد بگوید که هنوز قدرت دارد برای خودش تصمیم بگیرد: «من هنوز هستم و این من هستم که تصمیم می گیرم...
از طرف دیگر به طول درمان و سختی ناشی از عوارض آن میاندیشد و با خود میگوید: «گیرم چهار یا پنج سال دیگر هم زنده ماندم، خُب که چی؟ چه فایدهای دارد؟« معمولاً بار هزینه مالی و مشکلاتی که خانواده بیماران متحمّل میشوند، آنان را به این کار میکشاند، «با این هزینه درمانی، آیا فرزندم میتواند به تحصیلش ادامه دهد؟« بنابراین زمانی که بیمار حرف خودکشی را به میان میآورد، باید آن را جدی گرفت و نباید سرسری از آن گذشت.
...ممکن است بیمار به درمان ضدافسردگی نیاز داشته باشد. ممکن است لازم باشد در کنار مداوای بیماری اصلیاش، با دارودرمانی به مداوای افسردگیاش هم بپردازند. اطرافیان باید از پزشکان بپرسند که چه اقداماتی باید به عمل بیاورند. آیا باید فوری دست به کاری بزنند؟ آیا باید بیمار را بستری کنند؟ آیا درمان ضدافسردگی کافی است؟ جواب دادن به این پرسشها فقط به عهده پزشک متخصص است.
فراهم آوردن فضای آزاد گفتوگو و بیرون ریختن یا بیرون کشیدن تفکرات و عواطف درونی بیمار تأثیر بسیار خوبی روی او دارد. میتوان از او پرسید چه احساسی دارد. آیا احساس خشم یا غم دارد؟ کدام بخش از بیماری برایش تحملناپذیرتر است؟ آیا طول درمان برایش سخت است؟ عوارض دارویی او را رنج میدهد؟ دردی که میکشد سخت است؟ از دست دادن تواناییها برایش دردناک است؟ با این پرسشها میتوان به بیمار کمک کرد احساساتش را بیان کند و ناراحتی خود را بروز دهد.
نشر قطره | Ghatreh Publications 



