اتان در میان ما
عنوان لاتین:
Ethab Between Us
مترجم:
شابک:
978-600-119-111-4
قطع كتاب:
رقعی
نوع جلد:
شومیز
تاریخ انتشار:
1390
40,000 ریال
نوبت چاپ:
اول
تعداد صفحه:
184
در این کتاب میخوانید:
از میان همهی آن چیزهایی که مرا به یاد اِتان میاندازد، نخست باید از گُلهای آفتابگردان یاد کنم. آفتابگردانهایی که در چراگاههای اطراف چاههای نفت قد کشیدهاند. و بعد بوی نفت. بویی که تقریباً همه جای کولینزلند را در اوکلهما فراگرفته و بینی رهگذران را پر میکند.
شرکت نفت، سطح جادههای پر از خاک را گازوئیل پاشیده تا هنگام ریزش باران، گِلهای سرخ مانع حرکت ماشینهای شرکت نشود.
ماشینهایی که برای اندازهگیری سطح چاههای نفت و تعمیرات لازم، مرتب در سطح جادهها در رفت و آمدند.
تابستان آن سال همهمان منتظر باران بودیم اما بارانی در کار نبود. خورشید به کورهی داغی تبدیل شده بود که بر جادههای اطراف میتابید و بخار نفت سیاه، هوای تفته را میانباشت.
امروز یکی از روزهای ماه مِه است. زمانی که هنوز تابستان به سراغ اوکلهما نیامده. روز فارغالتحصیلی من از دبیرستان، و من باید سخنرانی خداحافظیام را در تالار مدرسه برگزار کنم اما از صبح تا به حال یک لحظه هم تصویر اتان از جلوی چشمام دور نشده.
حال میتوانم چشمهایم را ببندم و به روزی از روزهای جولای سه سال پیش برگردم. حدود سه هفتهای از تماستان گذشته و بار دیگر رنگ درخشان آفتابگردانها و بوی نفت، همه جا را فرا گرفته است. خانوادهی اِتان در چنین روزی به کمبها اسبابکشی کردند.
در واقع همهی ما اهل کمپ به حساب میآییم. چه آنها که در چادرها زندگی میکنند، چه آنها که در خانههای شرکتی به سر میبرند. دوازده خانهی شبیه هم در نیمدایرهای نه چندان طولانی کنار هم ردیف شدهاند. در اطراف کمپ، یک زمین بازی به چشم میخورد، با اتاقک مدیر شرکت. همرا با آلونکهایی که برای نگهداری وسایل و لولههای نفت ساخته شده، وحیاطی که به دروازهی ورودی کمپ منتهی میشود.
مجموعهی کولینز کریک از سه کمپ تشکیل شده. برخی از کارگران شرکت نفت، خانههایی در بیرون محوطه از روستاییان اجاره کردهاند. خوشحالم که من در چادرهای کمپ یا خانههای اجارهای زندگی نمیکنم. اگر این طور بود، اتان را باید فقط به عنوان یک همکلاسی معمولی، که مدتی در مدرسهمان درس میخواند، به خاطر بیاورم.
پیش از آزمون اتان، من و لیز بودیم و دنیا اطرافمان. من حتی زمان پیش از دوستی با لیز را هم به سختی به یاد میآورم. من و لیز مدرسه را با هم شروع کردیم. دست در دست هم. در ساختمانهایی با آجرهای قرمز که حدود یک و نیم کیلومتری پایین کمپ قرار داشت.
هرچند بچهها مثل آدم بزرگها بین خودشان فاصله نمیاندازند، اما ما دخترها به هر حال به دو گروه تقسیم شده بودیم. من و لیز در یک گروه و بقیه بچهها در گروهی دیگر. سادهترین راه برای سفر به گذشتههای نه چندان دور، یادآوری خاطرهی جشن تولد هفده سالگی جینی ماری تیپتون است. به لحظهای که یکی از دخترها گفت: چهطور است دور هم جمع شویم و دربارهی نقشههایی که برای آینده داریم، حرف بزنیم؟
جینی ماری به عنوان میزبان، نخستین کسی بود که از آرزوهایش حرف زد: پس از دبیرستان، من احتمالاً در شرکتی در ادموند شروع میکنم به کار کردن تا برای عروسیام پول جمع کنم. البته بعداً مجبورم یک ماشین هم بخرم. شاید یک ماشین شکاری راحت و ساده. بعد از یک سال هم ازدواج میکنم.
جینی ماری بادکنک آدامسی را که در دهان داشت، ترکاند و دوباره شروع کرد به جویدن: شاید زن گریدان استونر بشوم. شاید هم زن رئیس شرکتی که در آن کار میکنم کسی که شوهرم میشود، باید خوشتیپ و جذاب باشد. بعد از دو سال صاحب یک دو قلوی خوشگل میشوم. اسم پسرم را میگذارم میچ، اسم دخترم را هم میلی. ما حتماً در یک خانهی آجری زندگی میکنیم و برای تعطیلات هم میرویم به اطراف کاورنز.
لیز سخنران بعدی بود. هر چند میدانستم چه آرزوهایی دارد اما دوست داشتم به حرفهایش گوش بدهم. حرف زدنهای لیز همیشه برای من دوست داشتنی بوده.
ـ من به دانشکده میروم. جایی که بتوانم درس بالهام را دنبال کنم. ممکن است نتوانم دورهی چهارسالهی باله را تمام کنم. اگر یک مؤسسهی معتبر مرا به همکاری دعوت کند، آن وقت هرجا که...
پس از آن که اتان را جلوی خانه شان پیاده کردیم و به خانه رسیدیم، پدر از همان ابتدای ورود با لحنی تند به من گفت: برو توی اتاقت!
ماجرا تازه داشت شروع میشد. احتمالاً از این به بعد نه از نور آفتاب چندان خبری بود و نه از هوای تازه. تنها توی اتاق، پشت میز تحریر و دفتر یادداشت. کاری که از هر تنبیهی بدتر بود. کاش قبل از هر چیز با لیز صحبت میکردم و موضوع را با او در میان میگذاشتم تا در نگه داشتن رازها با من همراهی کند. شاید بهتر بود خودم را تنبیه میکردم که چرا جلوتر دربارهی بیماری اتان با او صحبت نکرده ام. حالا حتماً از روی دفترچهی خاطراتم به همه چیز پی برده بود.
روی تخت دراز کشیدم و منتظر شدم. وقتاش بود که پدر یا مادرم به اتاق من بیایند. مادر کنار من لبهی تخت نشست. پدر جلوی در ایستاده بود و نگاهم میکرد. وقتی پدر شروع به حرف زدن کرد، پاهایش انگار هماهنگ با موسیقی درونش، بر کف زمین ضرب گرفته بود.
ـ کِلِر، هیچ وقت تا این حد من و مادرت را ناامید نکرده بودی. برای مادرت این چندا ساعت به اندازهی یک عمر طول کشید.
سرجایم ایستادم: متأسفم!
و واقعاً متأسف بودم. حالا به خاطر دروغی که گفته بودم، لیز مطمئناً همه چیز را دربارهی بیماری اتان فهمیده بود. هیچ تنبیهی به اندازهی فهمیدن راز اتان توسط لیز برای من سخت تر و دردناک تر نبود.
پدر سرش را آرام تکان داد: این احمقانه ست که بخواهم درِ اتاق را به روی توقفل کنیم. با این همه، تو قانون شکنی کرده ای. به ما دروغ گفته ای و این بدترین قسمت ماجراست.
تا آن موقع هنوز به گریه نیفتاده بودم. گفتم: متأسفم. دیگر هم چه چیزی تکرار نخواهد شد.
و آرام زیر لب خداخدا کردم که لیز تا آن موقع دربارهی اتان حرفی به کسی نزده باشد.
ـ من دیگر هیچ وقت دروغ نمیگویم. قول میدهم!
مامان دستاش را دور شانهام انداخت: گریه نکن. کاری است که شده! گریهام بند نمیآمد. هنوز در فکر لیز و رازی که ممکن بود به دیگران گفته باشد، بودم: بله، البته. جبرانش سخت است!
و سعی کردم آشفتگی و سردی اتان را در لحظههای آخر، از ذهنم بیرون کنم. لحن پدر ملایم تر از پیش بود: بله، اتفاقی است که افتاده کِلِر. تنبیهی در کار نیست اما برای مدتی باید تعطیلی شنبهها را همین جا در خانه پیش ما بمانی و در نظافت خانه به مامان کمک کنی. حق رفتن ات به خانهی لیز را هم محدود میکنم. اگر یک بار دیگر به ما دروغ بگویی، مقررات تنبیهی ات تا سن هجده سالگی ات تمدید میشود، فهمیدی؟ این یعنی آن که تا پایان دبیرستان از خیلی چیزها محروم میشوی. امیدوارم سر قولت بایستی!
اشکهایم را از روی گونهها پاک کردم و ناباورانه به او خیره شدم.
نظافت خانه در روزهای تعطیلی شنبه؟ این سخت تر از تنبیهی بود که من پیش بینی کرده بودم.
مامان قبل از بیرون رفتن بغلم کرد و از روی همدلی دستی به موهایم کشید. وقتی درِ اتاق بسته شد، به دیوار رو به رو خیره شدم. اشکِ روی گونههایم را با پشت دست پاک کردم و روی تخت افتادم. کاش میشد پیش لیز بروم و از او عذرخواهی کنم. پدر و مادرم در اتاق نشیمن سرگرم تماشای اخبار تلویزیون بودند. طبق قولی که داده بودم، تا مدتها حق نداشتم سوار اتومبیل بشوم ولی این موضوع قطعاً هیچ اهمیتی نداشت.
ـ مامان از اتاق نشیمن داد زد: شام ات را یک ساعت دیگر میخوری. وقتی صدایت زدم!
حالا باید تأخیر در خوردن شام هم به لیست تنبیهاتم اضافه میشد!
پشت بندش صدای پدر را شنیدم: قطعاً میتوانی از اتاقت بیرون بیایی، خانوم! از اتاق بیرون آمدم و جلوی در خانه، به تاب تکیه دادم. بچهها بی اعتنا به من روی تپهی شنی بازی میکردند. فکر میکردم چه طور میتوانم به سراغ لیز بروم و با او رو به رو بشوم؟ به جای همهی اینها، تکیه به میلههای تاب به صدای موتور چاه گوش دادم. همین طور به صداهای دیگری که در یک روز تعطیلی شنبه میشد شنید. کسی در ماشیناش را بست. شاید داشت جعبهی خریدهایی را که از اِدموند با خود آورده بود، از ماشیناش بیرون میآورد. حالا اغلب ساکنان کمپ حتماً شام شان را خورده بودند و بچهها پیش از تاریکی میتوانستند کمی دیگر بازی کنند. حالا باید...
"مهیرز، با هدف آشکار سازی روابط در هم تنیده میان نبوغ و خلاقیت کتابی نوشته که از شخصیتپردازی قدرتمند، گفتوگوهای باور پذیر، فضا سازی شاداب و شبکهای پیچیده از روابط میان شخصیتهای داستانی، برخوردار است. کرکاس ریویوز
این کتاب رمانی آشقانه است با فضایی بس جوان پسند؛ شخصیتها و فضاهای ماوراء الطبیعی...
رمانی کوتاه و رضایت بخش که به سرعت خوانده میشود. بوک لیست
این کتاب بیانگر تنش واقعی میان دو دختر همکلاسی است که یکی از آنها دوستپسری دارد.
خواننده به سادگی دلهرهی هر یک از دو دوست دل آزرده را، در زنجیرهی روابط داستانی در مییابد و از صحنههای آزار دیدن اتان توسط دیگران دلش به درد میآید، به ویژه زمانی که در مییابد او به یک بیماری روحی مبتلاست. کلیات
"
موضوعات مرتبط :
نشر قطره | Ghatreh Publications 
