عشق زن خوب

عنوان فرعی: 
پنج داستان بلند
عنوان لاتین: 
The Love of a Good Woman
نویسنده: 
شابک: 
978-600-119-062-9
قطع كتاب: 
رقعی
نوع جلد: 
شومیز
تاریخ انتشار: 
1390
75,000 ریال
نوبت چاپ: 
اول
تعداد صفحه: 
326

 

در این کتاب می‌خوانید:

 
یادداشت مترجم
خواب مادرم
جزیرهی کورتس
عشق زن خوب
در پس صحنه
از جنبهی...
 

خواب مادرم
در طول شب یا زمانی که او خواب بود، برف سنگینی آمده بود.
مادرم از پس پنجره‌ی هلالی بزرگی، مثل آن‌هایی که شما در خانه‌های مجلل یا ساختمان‌های عمومی قدیمی می‌بینید، بیرون را نگاه کرد. او از همان بالا به چمن‌ها و بوته‌زارها، پرچین‌ها، باغ‌های گل و درختان نگاهی انداخت. روی همه‌چیز را چند لایه‌ای از برف انبوه پوشانده بود که بدون ‌وزش باد، همان‌طور دست‌نخورده و یک‌نواخت به‌جا مانده بود. سپیدی برف‌ها مثل وقتی که نور آفتاب می‌تابد، چشم‌ها را آزار نمی‌داد. این سپیدی، سپیدی برف زیر آسمان صاف پیش از سحرگاه بود و همه‌چیز کاملاً آرام بود.
بااین‌حال انگار چیزی سر جایش نبود. در این منظره اشتباهی به چشم می‌خورد. همه‌ی درختان، بوته‌ها و گیاهان، مانند نیمه‌ی تابستان، کاملاً به بار نشسته بودند. چمن‌زاری که خودش را از زیر برف‌ها نشان می‌داد، در قسمت‌هایی که از بارش برف در امان مانده بود، سبز و تازه بود. برف، یک‌ شبه جای زیبایی‌های تابستان را گرفت. تغییر فصلی که نه قابل توضیح بود و نه قابل پیش‌بینی. به‌علاوه همه رفته بودند ـ گرچه به فکرش نمی‌رسید که «همه» کیستند ـ اما به‌هرحال مادرم در آن خانه‌ی بزرگ، میان درختان و باغ تک و تنها بود. با خودش فکر کرد: «هر اتفاقی که افتاده باشد، به زودی برایم مشخص می‌شود»؛ ولی هیچ‌کس نیامد. تلفن زنگ نخورد و قفل‌ و بست درِ باغ برداشته نشد. سروصدای ترافیک را نمی‌شنید و حتا نمی‌دانست راه منتهی به خیابان یا حتا جاده، کدام است؛ البته برای این‌که بفهمد در ده به‌سر می‌برد، باید از خانه ـ که هوایش سنگین و راکد بود ـ بیرون می‌رفت.
وقتی پایش را بیرون گذاشت، همه‌چیز یادش آمد. او یادش آمد که پیش از بارش برف، نوزادی را یک جایی، آن بیرون، گذاشته است. این خاطره و این واقعیت، با هول و هراس به سراغش آمد. انگار که دارد از خواب بیدار می‌شود؛ در خواب دید که از خواب پرید و متوجه مسئولیت و خطایش شد. او تمام شب، بچه‌اش را بیرون گذاشته و آن را فراموش کرده بود. مادرم بچه را یک جایی همان بیرون، طوری بی‌پناه رها کرده بود که انگار عروسکی است که از دست وی به ‌ستوه آمده است و شاید او این کار را نه دیشب، بلکه یک هفته یا یک‌ماه پیش انجام داده بود. امکان داشت فرزندش...
 
عشق زن خوب
از چند دهه‌ی گذشته در «والی»  موزه‌ای برپا شده است که به حفظ و نگهداری عکس‌ها، دستگاه کره‌‌‌گیری، زین و یراق اسب‌ها، صندلی قدیمی دندان‌پزشکی پیر، دستگاه دست و پاگیر سیب پوست‌کن و اجناس نادری مانند عایق‌های شیشه‌ای ـ چینی ظریف و قشنگی که در تیر تلگراف استفاده می‌شود، اختصاص یافته است.
هم‌چنین جعبه‌‌ی قرمزی در این مکان وجود دارد که حروف «دی. ام. ویلنز ، عینک ساز»، روی آن چاپ شده‌است، با یادداشتی در کنارش: «این جعبه‌‌ابزار یک عینک‌سا‌ز است، گرچه چندان قدیمی نیست، از جنبه‌ی محلی اهمیت دارد؛ از آن جهت که به آقای دی. ام. ویلنز تعلق داشته است، که در سال 1٩ در رودخانه‌ی «پرگرین»  غرق شده است. این جعبه از آن سانحه سالم بیرون آمده است و احتمالاً اهداکننده‌ی ناشناسی آن‌ را پیدا کرده و برای مجموعه‌ی ما فرستاده است.»
دستگاه افتالموسکوپ (چشم‌سنج) می‌توانست یک آدم‌برفی را به ذهن‌تان بیاورد. بخش بالایی‌اش ـ هـمان بخـشی که بــه دسته‌ی فـرورفـته متـصل شده است ـ دیسک بزرگی دارد که دیسک کوچک‌تری بالایش است. در دیسک بزرگ حفره‌ای است که از داخلش با جا‌به‌جایی لنز‌های مختلف می‌توانند اشیا را بینند. چون باتری‌ها هنوز داخلش هست، دسته‌ی آن سنگین است. اگر باتری را در‌بیاوری و میله‌ی زاپاس کنارش را با دیسکی در دو طرفش قرار بدهی، آن‌وقت می‌توانی سیم رابط را به پریز برق بزنی؛ اما شاید مجبور شده‌اند از این ابزار در جاهایی که برق وجود نداشته است استفاده کنند. 
دستگاه معاینه‌ی شبکیه‌ی چشم پیچیده‌تر است. زیر بست گرد پیشانی، چیزی شبیه سر اِلف  قرار دارد؛ با سطحی گرد و صاف و کلاهک فلزی نوک‌تیز. این بخش با زاویه‌ی چهل‌وپنج درجه به سمت ستونی باریک کج‌شده است و از مسیر بالای ستون باید کمی نور بتابد. سطح صاف، شیشه‌ای و از جنس نوعی آینه‌ی مات است.
همه‌چیز سیاه است، اما در واقع این‌طوری رنگ خورده است. رنگ برخی قسمت‌ها که قاعدتاً دست عینک‌ساز خیلی به آن ساییده شده، رفته است و شما می‌توانید تکه‌ای فلز براق نقره‌ای را ببینید.
1. جاتلند 
به این مکان «جاتلند» می‌گفتند. زمانی این‌جا آسیاب و محل استقرار کوچکی داشته است، اما تمام آن پیش از پایان قرن پیشین، از بین رفته است؛ به‌علاوه آن‌جا در هیچ برهه‌ای از زمان به جای خاصی نرسیده است. بسیاری از مردم عقیده داشتند که آن‌جا را به احترام نبرد دریایی معروفی که در فاصله‌ی جنگ جهانی اول...
 

برنده‌ی جایزه گیلر در سال 1998
برنده‌ی جایزه برترین اثر داستانی از سوی انجمن منتقدان ملی کتاب در سال 1998
برنده‌ی جایزه تریلیوم در سال 1998
""ویرجینیا وولف سال‌ها پیش جورج الیوت را به عنوان یکی از انگشت‌شمار نویسندگان آثار بزرگسالان توصیف کرد.
شاید امروز بتوان همین توصیف را با همان دیدگاه منصفانه در مورد آلیس مانرو به کار برد."" مایکل گورا
""امروزه باید بی‌هیچ تردیدی مانرو را از نویسندگان منحصر به فرد داستان کوتاه شمرد. علاوه بر این‌که او یکی از بهترین نویسندگان معاصر آثار داستانی (با هر حجم و میزانی) نیز به شمار می‌آید""