عطر نسکافه
در این کتاب میخوانید:
به ساعتش نگاه کرد. پنج بود. خانم داوری حتماً رفته بود.
از چند خیابان فرعی گذشتند و وارد خیابان اصلی شدند. خیابان شلوغ بود. راننده گفت: «رانندگی توی این شهر خراب مصیبتی شده، هی کلاج... هی ترمز... پول تعمیر هم خدا تومان میشود...«
به میدان که رسیدند، نگه داشت: «این هم میدان ولیعصر.«
مرجان یک اسکناس به راننده داد و پیاده شد.
با صدای بوق ماشین، برگشت. راننده صدایش زد: «خانوم...«
دستهای اسکناس به طرفش گرفت: «یک پانصد تومانی دادید و رفتید!«
پولها را گرفت و توی جیب مانتوش گذاشت. میخواست از خیابان بگذرد که پاسبانی صدایش زد: «لطفاً، اینجا بایستید.«
زیر لب غرید و کنار چند زن و مرد دیگر، جلو خط عابر پیاده ایستاد. چراغ قرمز شد و جمعیت حرکت کرد.
آن طرف خیابان، وارد ساختمان شد. متصدی آسانسور لبخند به لب گفت: «چه عجب خانم صابری!... ما دیگر داشتیم دلواپس میشدیم... از آقای مهندس پرسیدیم، گفتند خانم والده کسالت داشتند، حالا الحمدللّه رفع کسالت که شده؟«
«بله، خیلی ممنون.«
سوار آسانسور شد. توی آینهی آسانسور روسریاش را مرتب کرد و دکمهی پایینی مانتوش را بست. طبقهی پنجم از آسانسور بیرون رفت.
پشت در دفتر ایستاد. قلبش تند تند میزد. نفس عمیقی کشید و دکمهی زنگ را فشرد. چند لحظه بعد، مهندس در را باز کرد. موهای قهوهایاش بلند شده بود و برخلاف همیشه توی صورتش ریخته بود. جواب سلامش را داد و با لبخند گفت: «تو بدجوری آدم را غافلگیر میکنی.«
و از جلو در کنار رفت: «میدانستم میآیی... وقتی تلفن را گذاشتم، گفتم یا من اشتباه کردهام... یا جنی، چیزی تو تنت رفته.«
و با حرکت سر، سر تا پایش را برانداز کرد: «چقدر این روسری بهات میآید!«
لحنش مثل همیشه صمیمی بود، گفت: «تا تو خستگیات را در کنی، من یک چای برایت میآورم.«
«نه، خودم میآورم.«
کیفش را روی میز گذاشت. لیوانش را برداشت. ته آن نسکافه ماسیده بود. به آبدارخانه رفت. گربه چشمانش را بسته بود و دو تا بچهاش داشتند شیر میخوردند. گربه چشمانش را نیمهباز کرد و چند بار آهسته میومیو کرد. بچههایش کمی جابهجا شدند. پوست یکی از آنها مثل پوست خود گربه سفید و مشکی بود، اما آن یکی شکلاتی رنگ بود.
لیوانش را پر از آب کرد. روی کابینت، پر بود از زیردستیهای کثیف، کارد و چنگال و چند لیوان و استکان که تا نیمه چای داشت و روی بعضی از آنها یک لایه کپک بود. مهندس دم در ایستاد: «پس چرا نمیآیی؟«
موهایش را به عقب شانه کرده بود. مرجان به ظرفها اشاره کرد: «چه خبر است؟«
مهندس فلاسک آب جوش و لیوان خودش را برداشت: «بعداً میشویم...
نشر قطره | Ghatreh Publications 



