سرمهدان میناکاری
عنوان لاتین:
The enamelled surmadan
شابک:
978-600-119-325-5
قطع كتاب:
رقعی
نوع جلد:
شومیز
تاریخ انتشار:
1390
50,000 ریال
نوبت چاپ:
اول
تعداد صفحه:
192
در این کتاب میخوانید:
سرمهدان میناکاری
کوههای زمردین
ستارهها
مِجری
قطار
مرغ عشق
تابلو پاییز
دوات چینی آقای فرامرزی
سخنرانی
دختران گیتی
شبدر چهارپر نگیندار
قمریها
پروانهها
سوسکها
سرمهدان میناکاری
زیر نور کمرنگ چراغ ماشین، خرگوش کوچک به یک پهلو، کنار جاده افتاده بود و نفسنفس میزد. دختربچه زد زیر گریه. خرگوش دهنش را آهسته باز میکرد و دوباره میبست. دختربچه گفت: «مامان، آب میخواهد.»
منیر گفت: «انگار آه میکشد.»
مادر بزرگ زیر لب غرید: «این هم از آن حرفهاستها!»
مهرداد چند لگد به لاستیک ماشین زد: «لعنت به این شانس!»
منیر به خراش کوچکی که روی پهلوی خرگوش بود، اشاره کرد:
«حیوونکی...»
مادر گفت: «باید چسبزخم داشته باشی.»
منیر به طرف ماشین رفت. کیفش را باز کرد و محتوای آن را بههم ریخت. کیف پول، خودکار و مداد، دفترچه یادداشت، دسته کلید و مِجری کوچک... یک لحظه مجری را بیرون آورد.
مادر کنار ماشین ایستاد: «این را دیگر چرا آوردهای؟»
مهرداد گفت: «یکی این بچه را آرام کند.»
مجری را توی کیف گذاشت و بچه را بغل کرد. دختربچه لبهایش را بههم فشرده بود. منیر اشکهایش را پاک کرد، صورتش را بوسید و وقتی آرام شد، او را روی صندلی عقب کنار مادر نشاند و خودش جلو رفت. داشبورد را باز کرد. روزنامهی عصر را برداشت و کنار جاده پهن کرد. عکس خانهی ویرانشدهای وسط صفحه بود. مهرداد لاستیک یدک را زمین انداخت: «با این جک خراب، نصفشبی...»
منیر خرگوش را آهسته بلند کرد و روی روزنامه گذاشت. مهرداد کنارش ایستاد. منیر گفت: «باید ببریمش.»
مهرداد گفت: «اگر پرتگاه بود، حالا همه نفله شده بودیم.»
منیر با تعجب به مهرداد نگاه میکرد که خرگوش را کمی دورتر از جاده گذاشت: «این دیگر کارش تمام است.»
منیر چند لحظه آنجا ایستاد. خرگوش هنوز نفسنفس میزد. بعد به طرف ماشین برگشت و سوار شد. دختربچه با چشمهای درشت مشکی به منیر نگاه کرد: «مامان، خرگوش اوخ شده.»
مادر گفت: «چهقدر رنگت پریده!»
منیر کیفش را برداشت. مادر ادامه داد: «حالا، شکر خدا که طوری نشده.»
منیر مجری را بیرون کشید. درش را باز کرد، آینه را برداشت و جلو روسریاش را مرتب کرد. به چشمهای بیحالتش نگاه کرد. سرمهدان را برداشت. میله را بیرون کشید. اما پشیمان شد. میله را سر جایش گذاشت. سرمهدان را کف دستش گرفت و به تصویر کوچک میناکاریشدهی وسطش خیره شد. درختهای کوچک مینیاتوری، کنار تصویر به ردیف ایستاده بودند. خطی فیروزهای از یک طرف تصویر شروع میشد و در طرف دیگر کمکم محو میگشت. کنار تصویر کمی رفته بود و نامشخص بود.
«مامان، من آب...»
منیر برگشت. دختربچه با دست چشمهایش را میمالید. منیر سرش را از ماشین بیرون کرد: «این بچه تشنه است.»
و رو کرد به بچه و گفت: «عزیزم، الان...»
مهرداد کنار ماشین ایستاد و دستهایش را به هم زد: «با این یدک قراضه خدا کند تا آنجا برسیم.»
«این بچه آب میخواهد.»
مادر گفت: «اینجا که نه آب است نه آبادانی.»
منیر نگاهش را به بیرون کشاند. کمی دورتر از جاده زیر نور مهتاب پشتهای از آجر و تیرآهن و گچ و خاک پیدا بود. تنش لرزید. لبش را گاز گرفت. مهرداد به...
کوههای زمردین
«خواهش میکنم اینجا را نگاه کنید!»
راهنما بلندگو را با دست جلوِ دهنش گرفته بود: «خواهش میکنم عنایت بفرمایید...! این پل ورسک است. خیلی محکم ساخته شده است. آلمانیها...»
خالهجان دهنش را دم گوش پروین گذاشت: «خوبیِ این تورها این است که آدم با کلی جاها آشنا میشود.»
پروین گفت: «پارسال فصل گلابگیری رفته بودیم کاشان.»
«من هم چهقدر دلم میخواهد بروم، اما این حساسیت لعنتی مگر میگذارد.»
«یک حمامی بود، میگفتند از آثار باستانی است. اتوبوس که نگهداشت، راهنما گفت چون هنوز دایر است، فقط خانمها میتوانند بروند.»
«طفلکی آقایان!»
«یکی میگفت یک نظر حلال است. یکی میگفت قول میدهیم فقط به در و دیوار نگاه کنیم... خلاصه، ما پیاده شدیم. خاله، اگر بدانی چه بوی تعفنی میآمد. دماغم را با بالهای روسری محکم گرفته بودم، اما داشتم خفه میشدم. در که باز شد، عقم گرفت... بدو برگشتم.»
«خُب، چهطوری بود؟«
«به خدا، هیچجا را ندیدم.»
«مردهشور، خُب درش را تخته کنند.»
پسربچهای با جعبهی شیرینی کنار صندلیشان ایستاد: «بفرمایید.»
پروین گفت: «به چه مناسبتی است؟»
«جریمهی دیر کردن مامان و باباست.»
«شیرینکام باشید.»
خالهجان گفت: «صبر کن، اسمت چی بود؟»
«امیر.»
خالهجان دست کرد و از توی کیفش یک شکلات درآورد و به طرفش گرفت. امیر بلافاصله گفت: «متشکرم.»
خالهجان شکلات را جلو صورت امیر نگهداشت و گفت: «نوههایم به من میگویند مامان شکلاتی. اگر نگیری، من هم شیرینی را میگذارم سر جاش.»
امیر شکلات را گرفت و تشکر کرد.
خالهجان درِ کیفش را بست. یک گاز به شیرینی زد و گفت: «چه خوشمزه است... چه کار کنم خاله... دکتر میگوید برایت بد است، اما نمیتوانم نخورم.»
خالهجان پنجاهساله بود. با صورتی چاقالو و چشمانی عسلیرنگ و مهربان. شیرینیاش که تمام شد، آهسته پرسید: «راستی خاله، نگفتی چرا بچهدار نمیشوی؟»
پروین سرش را پایین انداخت. همیشه از بیپرده حرف زدن با خاله خجالت میکشید. آهسته گفت: «رضا قسم داده به کسی نگویم.»
«یعنی چه؟ مگر خدای نکرده من غریبهام؟»
«نه خالهجان، این حرفها نیست. من شما را مثل مامان دوست دارم، اما...»
«باید بگویی، خیلی بِهِم برخورد.»
خاله اخم کرد. پروین دهنش را دم گوش خاله گذاشت: «نطفهاش ضعیف است.»
«خُب، این که چیزی نیست! جگر خام و نطفهی تخممرغ بهش بده. دوای کمر بچسبان، تقصیر خودت است که از اول نیامدی پیش خودم.»
«هر کاری بگویید مادرش کرده.»
صدای گریهی بچهای از صندلی جلو بلند شد. بچه بیتابی میکرد و مادر هر کاری میکرد، پستانک را نمیگرفت. مرد با لهجهی غلیظ اصفهانی نالید: «هزار دفعه گفتم با بچهی کوچک نمیشود مسافرت کرد.»
پروین به صورت رنگپریدهی زن نگاه کرد که دانههای درشت عرق روی پیشانیاش نشسته بود.
«تو که چند ماه پیش میگفتی سالم است. چهطور شد یکدفعه...»
پروین صورتش را به طرف خاله برگرداند: «پارسال که آزمایش داده بود، سالم بود، اما ماه پیش...»
«ببین مادر به حرف این دکترها اعتماد نکن. امروز یک حرفی میزنند، فردا یک حرف دیگر. کمرش را مرتب بچسبان، انشاءالله خوب میشود.»
«آخر میدانی خاله... خودم هم با این وضع، دست و دلم نمیرود...»
«یعنی چه؟»
«آخر شما که نمیدانید... تازگیها اخلاق رضا بهکلی فرق کرده.»
اتوبوس وارد تونل شد. بچهها شروع کردند به داد و فریاد. خالهجان با صدای بلند گفت: «از قدیم گفتهاند بچه نمک زندگی است، وقتی نباشد...»
و بقیهی حرفهایش در میان سروصدای بچهها و بوق ماشینها گم شد.
پروین از توی کیفش آینهی کوچکی را بیرون آورد و با دست روی آن کشید. صورت گرد و سفیدش با چشمهای کشیده و بینی سربالا و لبهای قلوهای کوچک در روسری مشکی حاشیه طلایی، انگار قاب شده بود. روسریاش را مرتب کرد و آینه را توی کیفش گذاشت. اتوبوس از تونل درآمد. سروصداها خوابید.
چند ردیف جلوتر، زن زیبایی لحظه به لحظه سرش را برمیگرداند و به این و آن نگاه میکرد. چشمهای زن آبی بود و گیسوان بورش از جلو روسری کوچک و گلدارش بیرون زده بود. کنار زن، مرد مسنی بود که وقتی بلند شد کتش را دربیاورد، چند تار مویی که بادقت روی طاسی سرش چسبانده بود، بههم ریخت. خاله آهسته گفت: «سیب سرخ برای دست چلاق خوب است.»
پروین به طرف خاله برگشت. خاله ادامه داد: «مردک، استاد دانشگاه است. ادبیات درس میدهد. پارسال ازش خواهش کردند شعر بخواند. آنوقت آبتنی شیرین را خواند. راستش خیلی ازش بدم آمد.»
«شعر قحط بود؟!»
«آن هم یک چنین جایی.»
«این خانمی که کنارش نشسته، دخترش است؟»
«نه جانم، بعد از پنجاه ـ شصت سال، آقا تازه داماد شده.»
خاله پشت دستش خندید.
چند لحظه بعد، گفت: «راستی، نگفتی چرا رضا نیامد؟»
«از سروصدا وحشت دارد.»
«تنهایی که بدتر است.»
«میرود پیش مادرش.»
«خُب، از اول همانجا میماند. دیگر چرا زن گرفت؟»
«وقتی دیدم خودش نمیآید، گفتم حداقل بگذار من بروم. اولش یک کم منمن کرد. بعد انگار از شما رودربایستی کرد.»
«اگر اصرار میکردی، شاید میآمد.»
«نه خاله، نمیآمد... حوصلهی هیچکس را ندارد.»
«بعد از بمبارانها، اعصاب خیلیها خراب شده.»
«ولی رضا، خیلی خیلی لطمه دیده.»
«ناسلامتی مردی گفتند. اگر بنا باشد مرد خانه به این زودی از میدان دربرود، آنوقت چه توقعی میشود از زنها داشت؟!»
بعد سرش را نزدیک گوش پروین برد: «با این حرفی که تو زدی، باید بگویم از مردی هم که خبری نیست.»
و غشغش خندید. خاله چشمهایش را با دست پاک کرد. هروقت میخندید، اشک از چشمانش سرازیر میشد. پروین به جاده چشم دوخت که خلوت بود. چند پرنده بال زدند و گذشتند. مردی با الاغ از کنار جاده میگذشت. پسرش را...
موضوعات مرتبط :
نشر قطره | Ghatreh Publications 



