سهراب

عنوان لاتین: 
Sohrab
نویسنده: 
شابک: 
978-600-119-401-6
قطع كتاب: 
رقعی
نوع جلد: 
شومیز
تاریخ انتشار: 
1390
25,000 ریال
نوبت چاپ: 
اول
تعداد صفحه: 
80

در این کتاب می‌خوانید:


فصل اول: پدر    
فصل دوم: همه آن سال‌ها    
فصل سوم: درس‌هایی درباره‌ی پسرها و بزها    
فصل چهارم: زندگی با دخترخاله‌ و شوهرش    
فصل پنجم: برای افتتاح دفتر کارآگاهی، به چه چیزهایی نیاز است؟    
فصل ششم: پسرک    
فصل هفتم: نامه‌های دریافتی اِما ماکوتسی    
فصل هشتم: مکالمه‌ای با آقای جی. ال. بی. ماتِکونی    
فصل نهم: دوست‌پسر (نامزد)    
فصل دهم: اِما در راه فرانسین‌تاون، به سرزمینش می‌اندیشد    
فصل یازدهم: جریمه‌ی ماشین گرانقیمت    
فصل دوازدهم: خانه‌ی اِما راموتسو در زِبرا درایو    
فصل سیزدهم: چرا با من ازدواج نمی‌کنی؟    
فصل چهاردهم: کشف آقای جی. ال. بی ماتِکونی    
فصل پانزدهم: تکهتکه کردن مار و انگشتان دست    
فصل شانزدهم: سومین استخوان کف دست    
فصل هفدهم: یک عالمه دروغ    
فصل هجدهم: آقای «چارلی گوتسو»ی تحصیلکرده    
فصل نوزدهم: مسائل پزشکی    
فصل بیست: همسر حکیم‌باشی جادوگر    
فصل بیست و یکم: «آقای جی. ال. بی‌ماتکونی» 
   

 



پدر
«اِما راموتسو» در دامنه‌ی تپه‌ی کال در آفریقا، دفتر کارآگاهی خود را اداره می‌کرد.
متعلقات این دفتر کارآگاهی عبارت بود از: یک اتومبیل سفید کوچک، دو میز تحریر، دو صندلی، یک تلفن و یک ماشین‌تایپ دستی قدیمی. علاوه بر این وسایل، قوری‌ای در دفتر بود که خانم کارآگاه، در آن چای سبز دم ‌می‌کرد و سه لیوان دسته‌دار که یکی از آن‌ها متعلق به خود او و دیگری منشی‌اش بود. سومی نیز به ارباب‌رجوع اختصاص داشت.
می‌پرسید که یک دفتر کارآگاهی به چه ‌چیز دیگری نیاز دارد؟
دفاتر کارآگاهی به بینش، فراست و هوش و ذکاوت بشری وابسته‌اند که همه‌ی این خصوصیات، در «اِما راموتسو» جمع شده بود؛ البته هیچ سیاهه‌ای همه‌ی این موارد را شامل نمی‌شود!
یکی دیگر از مزایایی که «اِما» از آن بهره‌ داشت، منظره‌ی بیرونی دفترش بود که البته این مورد نیز در هیچ جای دیگری یافت ‌نمی‌شد!
جلوِ درِ ورودی، درخت اقاقیا و درخت خاری قرار داشت که کناره‌ی جاده‌های کالاهاری سراسر پوشیده از آن بود.
برگ‌های سبز زیتونی که زیبایی خاصی به محیط بخشیده بودند.

وقت غروب و صبح قبل از طلوع خورشید، در خنکای هوا، صدای پرندگانی که لابه‌لای شاخه‌های این درختان مشغول جست‌وخیز بودند، شنیده می‌شد.
آن طرف‌تر، آن سوی درخت اقاقیا و جاده‌ی خاکی، در افق، سقف زیبا و رنگارنگ خانه‌ها و تپه‌ها منظره‌ی زیبایی را به ‌وجود آورده بود.
همه «اما» را «امی اما راموتسو» صدا می‌زدند؛ حتی اگر می‌خواستند با او خیلی رسمی باشند. ولی خودش ترجیح می‌داد دیگران به جای خانم «راموتسوی گران‌قدر» او را «اما راموتسو» صدا بزنند.
«اما»، هم زن خوبی بود و هم کارآگاه کارکشته و محبوبی؛ زنی خوب در کشوری خوب و زیبا. او عاشق کشورش، بوتسوانا، بود؛ جایگاه صلح و دوستی. او عاشق آفریقا بود؛ به خاطر همه‌ی خصوصیاتش.
«اما» همیشه می‌گفت: «من به آفریقایی بودنم، افتخار می‌کنم. من به همه‌ی انسان‌ها عشق می‌ورزم چرا که مخلوق خداوند هستند؛ از جمله، انسان‌هایی که در این سرزمین زندگی می‌کنند. این‌ها مردم...

همه‌ی آن سال‌ها
«اما راموتسو» با خود فکر کرد: «هیچ‌کس گذشته‌اش را فراموش نمی‌کند. شاید سر‌های کوچکی داشته باشیم، ولی گاهی مثل آسمان پر از زنبورهای در حال رفت و آمد، سرشار از افکار متفاوت و در جریان‌اند؛ هزاران هزار خاطره؛ بوهای متفاوت، مکان‌ها و اتفاقات کوچکی که برای‌مان رخ داده‌اند و آن‌ها را به یاد می‌آوریم...! گاهی نیز به ‌یاد می‌آوریم که چه کسی هستیم.
و من چه کسی هستم؟ من «پرشز راموتسو»، ساکن بوتسوانا، دختر اوبد راموتسو هستم که به ‌خاطر بیماری ریوی ناشی از کار زیاد در معدن، از دنیا رفت.
هیچ یادگار یا زندگی‌نامه‌ای از مادرم ندارم. چه کسی به زندگی افراد عادی اهمیت می‌دهد؟!»

من، «اوبد راموتسو» هستم. سال  در نزدیکی «ماهالاپی» به ‌دنیا آمدم؛ منطقه‌ای که بین «گابورون» و «فرانسین‌تاون»، در جاده‌ای بی‌انتها قرار گرفته است.
آن روزها خیلی به این جاده رسیدگی نمی‌شد و همه توجه دولت به مسیر راه‌آهن و نگهداری از آن بود.
قطار از سمت «بولیوی» می‌آمد، از میان «بوتسوانا» و «بلام تری» می‌گذشت و به سمت جنوب کشور، مسیر «مافیکنگ» را می‌پیمود.
وقتی پسر کوچکی بودم، عادت داشتم به تماشای قطارهایی که از نزدیکی محل ما می‌گذشتند، بنشینم. قطارها ابری از بخار بر جا می‌گذاشتند و ما بچه‌ها سعی می‌کردیم در کم‌ترین فاصله از آن‌ها بدویم.
راننده و مراقبان قطار همیشه با ما دعوا می‌کردند ولی هیچ وقت موفق نمی‌شدند ما را از انجام دادن این‌ کار باز دارند و از شرمان خلاص شوند. پشت بوته‌ها و جعبه‌ها پنهان می‌شدیم. وقتی قطار نزدیک می‌شد، با سرعت به سمت آن می‌رفتیم و از مسافران تقاضای پول می‌کردیم.
سفیدپوستانی را می‌دیدیم که از پشت پنجره‌ها مثل ارواح به بیرون نگاه می‌کردند. گاهی نیز برای‌مان سکه‌ی مسی می‌انداختند و اگر خیلی خوش‌شانس بودیم سکه‌ی نقره‌ای نصیب‌مان می‌شد که می‌توانستیم با آن یک شربت کوچک بخریم.
«ماهالاپی» روستای پر رفت و آمدی بود، با خانه‌های آجری از خاک قهوه‌ای و ساختمان‌هایی با سقف‌های حلبی که متعلق به کارمندان دولت یا راه‌آهن بودند و برای ما خیلی لوکس به‌ نظر می‌رسیدند.
در این روستا، مدرسه‌ای بود که مدیریت آن‌ را پدر روحانی آنگلیکانی و زن سفیدپوستی که نصف صورتش آفتاب‌سوخته بود، بر عهده داشتند. هر دو آن‌ها به زبان ستسوانایی صحبت می‌کردند...

درس‌هایی درباره‌ی پسرها و بزها
«اوبد راموتسو» یکی از اتاق‌های پشتی خانه‌ای را که پس از بازگشت از معدن، در کنار دهکده برای خود ساخته بود، به دخترخاله‌اش داد تا در آن‌جا زندگی کند.
در واقع این اتاق را به عنوان انبار البسه، پتوهای اضافی و پارافینی که برای پخت ‌و پز از آن‌ استفاده می‌کرد، در نظر گرفته بود؛ اما آن‌جا فضای خالی و اضافی داشت که یک نفر می‌توانست در آن‌ زندگی کند.
پس از رنگ‌کاری و گذاشتن یک تخت و کمد کوچک، اتاق برای استفاده آماده شد.
از نظر دخترخاله‌اش که حالا شش سال از طلاقش می‌گذشت و پس از آن با مادر و مادربزرگش در اتاقی که تنها سه دیوار داشت، زندگی کرده بود، این اتاق خیلی لوکس و شیک بود.
او مجبور بود لباس‌های کهنه و قدیمی بپوشد چون خانواده‌اش عقیده داشتند کسی که همسرش او را رها کرده است، همیشه باید با سرنوشت بدِ خود دست و پنجه نرم کند.
شوهرش او را ترک کرده بود چون نمی‌توانست بچه‌دار شود. این کار با زنی که نمی‌تواند فرزندی داشته باشد، غیرمنصفانه است.
او هزینه‌ی زیادی صرف مشاوره‌ با طبیبان گیاهی و سنتی کرد. یکی از آن‌ها به او قول داده بود ظرف چند ماه توجه شوهرش به او جلب خواهد شد. او داروهای گیاهی زیادی را برای زن تجویز کرد اما از آن‌ها هیچ نتیجه‌ای نگرفتند. پس از آن به سراغ طلسم و سحر رفت که باعث بیماری بیش‌تر او شد. در این مدت، صبر و تحمل شوهرش دیگر تمام شد و او را ترک کرد.
شوهرش مدت کمی بعد از این‌که او را ترک کرد، از «لوباتسه» تماس گرفته و با غرور به او گفته بود که همسر جدیدش باردار است. پس از یک سال و نیم هم نامه‌ای کوتاه به همراه عکس کودکش برای او فرستاده بود. همراه نامه هیچ پولی نفرستاد و این آخرین باری بود که از او خبری می‌گرفت.
حالا، با داشتن «پرشز» و در آغوش گرفتن او و زندگی در اتاقی با چهار دیوار سفید و تمیز، شادی‌اش کامل بود. «پرشز» چهارساله اجازه داشت در تخت او بخوابد و شب‌ها، ساعت‌ها برای شنیدن صدای نفس کشیدن او در کنارش بیدار بماند، پوستش را نوازش دهد و دستان کوچکش را در دستانش نگه ‌دارد و از نوازش او لذت ببرد. زمانی که «پرشز» در غروب روزهای تابستان به خواب می‌رفت، در کنار او می‌نشست و برایش ژاکت و جوراب‌های قرمز...