شعر زبان کودکی انسان

عنوان لاتین: 
Poetry, the Language of Man's Childhood
نویسنده: 
شابک: 
978-600-119-281-4
قطع كتاب: 
وزيری
نوع جلد: 
شومیز
تاریخ انتشار: 
1390
65,000 ریال
نوبت چاپ: 
اول
تعداد صفحه: 
264

در این کتاب می‌خوانید:


کودک و شناخت تخیلی
شاعری و کودکماندگی
از اندیشه به احساس
واقعیت  دوگانة هستی
نگاهی به سیرت  زبان
نام، کلمه، اسطوره
شخصیت و فرهنگ کلمه
قلمرو شعری زبان
تخیل
مجاز : ِزبان حقیقتهای انسانی
استعاره های نهفته
مجاز سمبولیک
مکتب گریزی شعر
شعر تعریف نمی پذیرد
سخن آخر

 



کودک و شناخت تخیلی
کودکی که امروز در آستانة هزاره‌ی سوم میلادی ایستاده است، از یک دیدگاه شـباهت
به انسانهای نخستین دارد، یعنی که در نگرش به هستی، واسـطة او در شـناخت بیشـتر
یک پاره ابر سفید که هـم شـکل دارد، هـم حرکـت، در نظـر .«تعلیل» است تا « تخیلی »
کودک موجودی است زنده، و بی آنکه در ظاهر شباهتی به انسان داشـته باشـد، کـودک
برای شناختنِ آن و مأنوس ِشـدن بـا آن و همبـازی گـرفتنِ آن، کیفیتـی انسـانی بـه آن
می بخشد . با پاره ابر سفید سخن می گوید، و حتّی پاسخهایی را که مـی خواهـد، از پـاره
ابر سفید می شنود . در نخستین سالهای » چونی، ِچرایی « زندگی، در خانـه و در مدرسـه،
وقتی که آگاهانیده می شود که ابر همان آب است که با تابش خورشید ب خار شده اسـت
و به بالا رفته است، و این بخار انبوه شده است و در سرمای هوای بالا به صـورت ابـر
در آمده است، و این ابر دیگر بار آب خواهد شد و به صورت باران یا برف یا تگرگ بر
زمین خواهد بارید و از بستر رود به دریا خواهد پیوست، باز هم در نگریسـتن بـه پـاره
ابر سفید از دیدگاه  » تخیلی « به دیدگاه  » تعلیل « نمی رود تـا پـاره ابـر سـفید در شـناخت
تعلیلی از معنای انسانیِ خود تهی شود و با انسانِ او، با انسـانِ کـودک، بیگانـه شـود، و
پیوند او، پیوند کودک، با آن قطع شود، بلکه کـودک در نگریسـتن بـه پـاره ابـر سـفید
همچنان در دیدگاه  تخیلی می ماند و حساب شناخت  تعلیلی را از حسـاب نمـود  تخیلیـی
جدا نگه می دارد تا در طبیعت تنها نماند، تا همه چیز بـا او آشـنا و دوسـت و همبـازی
بماند . ام یا وقتی که دورة آموزش رسمی را آغاز می کند و به حیطة شناخت  تعلیلی بـرده
می شود، خرسند یا ناخرسند، وظیفه مندی را می پذیرد، و هرگاه که نـاگزیر باشـد، دفتـر
نمود تخیلیی را می بندد و از » بازی « ، که مطبوعِ انسانِ طبیعی است، به » کار « ، که مطلـوبِ
انسان تاریخی است، می پردازد .
گفتم » انسان طبیعی « و » انسان تاریخی « ، و بگویم که م ـرادم از انسـان طبیعـی همـان
انسانِ نخستین است که زندگی می کرد بدونِ اینکه برای زندگی هدفی در تصور داشـته
باشد، و در » اکنون « زندگی می کرد بدونِ اینکه پشیمانِ » گذشته « و نگرانِ » آینده « باشـد،
و » در طبیعت « بود، نه » در برابرِ طبیعت « ، و از » خور و خواب و خشـم و شـهوت « کـه
فارغ می شد، خود را به » بازی « می سپرد، و هنـوز شـکار کـردنِ جـانورا ن و گـردآوردنِ
خوردنیهای گیاهی برایش از نفسِ خوردن جدا نشده بود، و تلاشِ خوراک یابی بـرایش
جزئی از همان » خوردن « بود، تلاشی که بعدها در زندگیِ متمدنانه به » کار « تبدیل شد و
بر » خور و خواب و خشم و شهوت  « او چیرگی یافت، چنانکـه انسـان امـروز در واقـع
زندگی می کند برای کار، نه کار برای زندگی .
و م رادم از » انسان تاریخی « انسانی است که در هر نقطـ ه ای از خـطّ سـیر انسـان در
تاریخ ایستاده باشد، از همة » گذشتة « انسان آگاه است و می خواهد انسانِ » آینده « باشـد،
یعنی که یک پای او بر خاک  » گذشته « قرار دارد و پای دیگرش در هوای » آینده « معلّـق
است، و «»ِاکنون او در این میانه ناپیدا . و این را هم بگویم که هم اکنون نیز هرگاه که مـا
به عملی مشغول باشیم که هدف آن در خود  آن باشد و در زمـانِ مشـغول بـودنِ بـه آن
لذّت ببریم، و لذّت بردنِ از آن به نتیجة آن و به چیزی سوای آن موکول نباشد، آن عمل...

دامن کشان همی شد، در شَربِ زر کشیده؛
صد ماهرو زِ رشکش جیبِ قصب دریده؛گ
از تابِ ِآتش می بر گرد عارضش خ وی :
چون قطره های شبنم بر برگ  گُل چکیده .
یاقوت جان فزایش از آبِ لطف زاده،
شمشاد خوش خُرامش در ناز پروریده .
لطفی فصیحِ شیرین، قدی بلند  چابک،
رویی لطیف  زیبا، چشمی خوشِ کشیده .
آن لعلِ دلکشش بین، و آن خندة پ رآشوب،
و آن رفتنِ خوشش بین، و آن گامِ آرمیده .
آن آهوی سیه چشم از دامِ ما برون شد :
یاران، چه چاره سازم با این دلِ رمیده !
که » حافظ « چند بیت دیگر به اینها می افزاید، در گله از معشوق که از اینجا بـه بعـد
ممدوحِ اوست : » تا کی کشم عتیبت از چشم دل فریبت / روزی کرشمه ای کـن، ای یـار
برگزیده « ؛ و دادنِ اندرزی به ممدوح، که با استعارة » نور دیده « (ّنورِ چشم، قرة العین ) به
معنی فرزند، باید در خطاب به ممدوحی باشد به سـنّی در حـد فرزنـد » حـافظ « و نیـز
برخوردار از دانش و حکمت  پدرانة شاعر؛ و در میانِ ِممدوحان » حـافظ « شـخصِ شـاه
شجاع بود که چنین موقعیتی داشت، و همین موقعیت  » فرزندی شـاگردی « در هنگـامی
که او دیگر نوجوانی نوآموز نبود و بر تخت  سلطنت نشسته بـود، موجـب شـد کـه بـه
بهانه ای از » حافظ « برنجد، و به خشمی بی دلیل » حافظ « را برنجاند : » زنهار تا توانی اهـل
نظر میازار، / دنیا وفا ندارد، ای نور هر دو دیده «! و نفـرین بـر مـدعی و عـذرخواهی از...



"شاعران تافته های جدا بافته از دیگران نیستند. فقط این هنر را یاد گرفته اند که خود را در دیگران و دیگران را در خود بشناسند و در نظارۀ انسان و هستی و نظارۀ انسان در هستی از این معمّای بزرگِ خرد سوز معنیهایی کوچکِ دلپذیر بسازند و با این شناخت و نظاره آنچه می گویند برای احساس و اندیشۀ دیگران آشنا و مأنوس باشد. و این هنری است که در آن فریب دادن دیگران فریب دادن خود است، و هیچ باختی تلخ تر از پوچیِ فریب دادن خود نیست.
شعر زبان کودکی انسان است و انسان نمی خواهد دامن مادر خود، طبیعت، را رها کند و بزرگ شود و پیر شود و بمیرد. با هنر همچنان کودک می ماند و از بازیهای شیرین خود دست بر نمی دارد، و با معنیهای شگفت و زیبایی که خود می سازد، به بازی ادامه می دهد. شاید، با نشانه هایی که هم اکنون هشدار باش فاجعه است، زمانی برسد که انسان، با جنون سرگشتگی، از کودکی بیرون بیاید، و این حتماً زمانی خواهد بود که شعر مُرده است و دیگر هیچ چیز معنایی انسانی ندارد و انسان زبان کودکی خود را فراموش کرده است."