مکتب های ادبی
در این کتاب میخوانید:
پیشگفتار
فصل اوّل: درباره مکتب
مکتب
سبک، مکتب، نوع
مکتب به معنى سبک
احزاب ادبى
ساز و کار مکاتب ادبى
درآمیختگى مکتبها
مکاتب در ادبیات فارسى
برترى مکتبها
موتور تغیّیر و تحوّل مکاتب
نوع ادبى در ارتباط با صورت و معنى
فصل دوّم: مرورى به تاریخ غرب تا دوره کلاسیسم
تمدّن یونان و روم
یک نویسنده یونانى و رومى
قرون وُسطى
اومانیسم
دوره رنسانس
کمدى الهى
دُن کیشوت
گروتسک و باروک
فصل سوم: مکتب کلاسیسم (قرن هفده)
بزرگان کلاسیسم
اصول و قواعد مکتب کلاسیسم
امثال و حِکَم مطایبهآمیز
انواع ادبى در کلاسیسم
نظریهپردازى
ارزش کلاسیسم
جنگ کهنه و نو
گذشتهگرایى و آیندهگرایى
کلاسیسم / نئوکلاسیسم
عصر روشنگرى
مقایسه کلاسیسم با سبک خراسانى و بازگشت
فصل چهارم: مکتب رمانتیسم (قرن هجده)
مقدّمه
پیش رمانتیسم
علل و زمینههاى پیدایش رمانتیسم
وجه تسمیه
مشخّصات فکرى رمانتیسم
آیرونى
بزرگان رمانتیسم
مقایسه کلاسیسم و رمانتیسم
نگاهى جامعهشناختى به رمانتیسم
رمانتیسم و شعر
رمانتیسم در ادبیات معاصر فارسى
نمونه اشعار رمانتیک
فصل پنجم: مکتب رئالیسم (قرن نوزدهم)
مقدّمه
بحث فلسفى حقیقت
مقایسه دو نوشته علمى و ادبى
نویسندگان معروف رئالیست
اصول و قواعد رئالیسم
توضیح درباره تیپ
رئالیسم و رمانتیسم
رمانهاى رئالیستى
سگ ولگرد
فصل ششم: مکتب ناتورالیسم (اواخر قرن نوزده)
مقدّمه
دو تلّقى از ناتورالیسم
آثار زولا
ناتورالیسم، رمانتیسم، رئالیسم
اصول و عقاید ناتورالیستها
بزرگان ناتورالیسم
شعر ناتورالیستى
گروه مِدان
انتقاد از ناتورالیسم
صادق چوبک
فصل هفتم: پیش از سمبولیسم (نیمه دوم قرن نوزدهم)
مکتب پارناس
اصول شعر پارناسینها
هنر براى هنر
زیبایىشناسى
ظهر Midi
فصل هشتم: سمبولیسم (از به بعد)
واقعیت پنهان یا واقعیت تازه
هماهنگىها
سمبل چیست؟
کنایه از موصوف (اسم)
بحث سمبل در متون ما
سمبولیسم عرفانى
پیشوایان سمبولیسم در فرانسه
سمبولیسم فرانسه در قرن بیستم
سبمولیسم در کشورهاى دیگر
مشخصات سمبولیسم
سمبولیسم اجتماعى
گورستان دریایى
گورستان ساحلى
درباره شعر سمبلیستى
سرزمین بىحاصل
آناباز )Anabase(
روز پائیزى
فصل نهم: بعد از سمبولیسم (قرن بیستم)
مقدّمه
فوتوریسم
اکسپرسیونیسم
قصر
محاکمه
پزشک دهکده
به آیندگان
امپرسیونیسم
فرق اکسپرسیونیسم و امپرسیونیسم
بىروزها عروسک
ایماژیسم
اصول ایماژیسم
چند نمونه از شعر ایماژیستى
فصل دهم: پیش از سوررئالیسم (قرن بیستم)
مقدّمه
کوبیسم )Cubism(
دادائیسم )Dadaism(
جمالزاده و دادائیسم
شعر بىمعنى و دادائیسم
فصل یازدهم: سوررئالیسم (قرن بیستم)
مقدّمه
مشاهیر سوررئالیسم
سوررئالیسم یعنى چه؟
زمینههاى پیدایش سوررئالیسم
اصول سوررئالیسم
سوررئالیسم در هنرهاى دیگر
انتقاد از سوررئالیسم
نمونههایى از نگارش سوررئالیستى
فصل دوازدهم: اگزیستانسیالیسم (قرن بیستم)
وجود و ماهیت
ریشه واژه exist ( وجود)
بحث وجود در فلسفه اسلامى
تاریخچه اگزیستانسیالیسم
ژان پل سارتر
دلهره و اضطراب
هایدگر
دیگر فیلسوفان اگزیستانسیالیست
کامو
اسطوره سیزیف
ادبیات پوچى
ادبیات متعهّد
اگزیستانسیالیسم و ادبیات فارسى
نمونههاى آثار اگزیستانسیالیستى
سرود ابراهیم در آتش
از مرگ...
تهوّع )La Nausإe(
تحلیل تهوّع
دستهاى آلوده
فصل سیزدهم: مدرنیسم (قرن بیستم)
رمان نو
مختصات رمان نو
ضدّ قهرمان
جریان سیّال ذهن
لایههاى پیش از گفتار
تک گفتارهاى درونى
حدیث نفس
فرقهاى رمان جریان سیّال ذهن با رمان سنّتى
شیوههاى مختلف در رمان جریان سیّال ذهن
شازده احتجاب
خشم و هیاهو
یولیسیس
فینیگانزویک
در جستوجوى زمانهاى از دست رفته (=گمشده)
پروست و جویس
خانم دالوى
وجوه مشترک
ضد رمان
رمان انعکاسى
تریسترام شندى
ناباکُف
فراداستان
ادبیات پوچى
نقد رمان نو
نقد نظر پریستلى
در انتظار گودو
تفسیرى از در انتظار گودو
مالون مىمیرد
فصل چهاردهم: رئالیسم جادویى (قرن بیستم)
صد سال تنهایى
پائیز پدرسالار
عشق در سالهاى وبا
کسى به سرهنگ نامه مىنویسد
اهل غرق
مشخصات رئالیسم جادویى
فصل پانزدهم: پُست مدرنیسم
رمان پست مدرن
مشخّصات رمان پست مدرنیستى
عنصر غالب وجودشناسى است
مشخصات دیگر
رمان پست مدرن در ایران
آزاده خانم و نویسندهاش
کولى کنار آتش
شعر پست مدرن ایران
فصل شانزدهم: فمینیسم
فمینیسم و ادبیات معاصر فارسى
فصل هفدهم: کلیاتى در بحث مکاتب
حقیقت
رابطه محتوى و محتوى
قدرت پیشبینى
مکتب / سبک
یک نویسنده، چند مکتب
علم مکتبهاى ادبى
فهرست گزیده منابع
نامنامه
فصل اوّل
درباره مکتب
مکتب*** به فرانسه إcole به انگلیسى School ***
گروهى از نویسندگان که یک واحد تأثیرگذار را تشکیل مىدهند و با اصولى توافق دارند یک مکتب هنرى را بوجود مىآورند. این اصول گاهى به صورت یک بیانیه )Manifesto(منتشر مىشود. منشاء مکتب افکار و اندیشهها و طرز کار یک هنرمند است که شاگردان و پیروان او آن را ادامه و گسترش مىدهند. مکتب معمولاً از کشورى که در آن پا گرفته است به کشورهاى دیگر هم منتقل مىشود. مکتبها همان جریانات عمده ادبى و هنرى هستند، سلیقه ادبى حاکم در یک عصر یا تمایل ادبى در یک دوره که ممکن است دو سه نسل را فرا گیرد.
گاهى دو مکتب مختلف در یک دوره با هم دیده مىشوند مثل سمبولیسم و رئالیسم*** و این نشان مىدهد که مکاتب ظاهراً فقط معلول شرایط اجتماعى نیستند. *** و گاهى یکى نویسنده به دو مکتب وابسته است مثل گوته که هم رمانتیک بود و هم کلاسیک.
مکتب به یک اعتبار شبیه به سبک دوره )period style( است، لذا آنچه ما سبک خراسانى یا عراقى یا هندى مىگوئیم در حقیقت مکتب خراسانى یا عراقى یا هندى است که برخى از گویندگان این مکاتب سبکهاى خاص خود را دارند، مثلاً سبک حافظ و سعدى که هر دو در مکتب عراقى هستند با هم متفاوت است. به این اعتبار مفهوم مکتب از سبک گستردهتر است. از سوى دیگر بهنظر مىرسد که در مفهوم مکتب بیشتر فلسفه و بینش مطرح است و در مفهوم سبک بیشتر زبان و شگردهاى ادبى، لذا بیشتر مکتب عرفان مىگویند تا سبک عرفان. از این دیدگاه شاید به شعر نو بتوان مکتب گفت که در آن سبکهاى مختلفى است.
به هر حال نویسندگان و شاعران یک مکتب که بهطور کلى در تعدادى از اصول فلسفى و فکرى شبیه به هم هستند ممکن است به لحاظ نحوه بیان و ارائه هنرى آثار خود یعنى سبک با هم تفاوت داشته باشند. اصولاً در غرب تفاوتهاى فلسفى و بینشى نقش اوّل را داشت و در شرق تفاوتهاى ادبى و زبانى، لذا در غرب ادبیات عمدةً برحسب مکاتب و در شرق برحسب اسالیب (و انواع) لحاظ شده است.
ظاهراً مکتب را در این معنى جدید نخستین بار احمد گلچین معانى به کاربرد و کتاب مکتب وقوع را نگاشت. قدما وقوع گویى، زبان وقوع، طرز وقوع و از این قبیل مىگفتند*** احمد امین رازى در هفت اقلیم (در ذکر وصلى رازى) اصطلاح دبستان وقوع را به کار برده است که جالب است. ***. البته او نیز (در مقدمه کتاب) مثل بسیارى، مکتب را مکرراً به معنى سبک به کار برده است.
سبک، مکتب، نوع*** در مورد فرق این سه رجوع شود به انواع ادبى از نگارنده، ویرایش چهارم، انتشارات میترا، ***
سبک و مکتب را مکرّراً به جاى هم به کار بردهاند. بیان فرقهاى دقیق آن دو دشوار است، بهنظر مىرسد که سبک بیشتر با رویه بیرونى اثر یعنى زبان آن سروکار دارد و به همین لحاظ مطمح نظر زبانشناسان است امّا مکتب بیشتر با درونه اثر یعنى با بینش آن سروکار دارد و لذا به مقولات فلسفى نزدیکتر است تا هنرى*** به همین دلیل مکتب را مىتوان به هر زبانى خواند و فهمید امّا براى فهم سبک شاعر و نویسنده، باید اثر را به زبان اصلى خواند. ***. شاید بتوان براى تقریب ذهن مکتب را به معنى سبک دوره هم گرفت. در مکتب خراسانى هم فردوسى است و هم ناصرخسرو و هم فرّخى. فرق اینان بیشتر در بینش و مطلب آنان است تا زبان و مسائل ادبى آن*** البته هم در سبک دوره و هم سبک شخصى علاوه بر مسائل زبانى، مسائل فکرى نویسنده هم مورد توجه قرار مىگیرد. ***. امّا اگر مکتب کلاسیسم را در نظر بگیریم فرق نویسندگان در سبک آنان است یعنى نحوه نگارش و بیان و ارائه مطلب. شرقیان بیشتر با سبک و غربیان با مکتب سروکار داشتند و طرح مباحثى چون مکتب هرات، مکتب اصفهان، مکتب شیراز و نظایر آن در تاریخ هنر ما تقریباً جدید است.
محقّقى مىگفت وقتى مکتبى از بین مىرود (مثلاً رئالیسم)، امّا هنوز کسانى مطابق معاییر آن مکتب مىنویسند مىگویند سبک (رئالیسم). این حرف تا حدودى درست است امّا همه مطلب نیست. زمانى که مکتب رئالیسم در حال از بین رفتن بود، فلوبر به سبکى مىنوشت که با سبک بالزاک متمایز بود. در اینجا بحث سبک شخصى مطرح است. اگر به ادبیات قرون چهارم و پنجم و ششم به لحاظ رویه بیرونى نگاه کنیم یعنى زبان آنها را در نظر بگیریم، با سبک دوره مواجه مىشویم امّا اگر تمرکز ما روى بینش و تفکر آثار این دوره باشد بیشتر به مفهوم مکتب نزدیک مىشویم. مثلاً به لحاظ عقاید در قرون چهارم و پنجم اصول مکتب معتزلى را در ادبیات مىبینم و از قرن هفتم به بعد اصول مکتب اشعرى پیدا مىشود. در پست مدرنیسم اگر روى مسأله وجودشناسى (در مقابل معرفتشناسى) تمرکز کنیم، مکتب را در نظر گرفتهام و اگر روى شگردهایى چون عدم انسجام، چند پایانه بودن و از این قبیل تمرکز کنیم، به مفهوم سبک (رمان نو) نزدیک شدهایم. به هر حال این دو مفهوم به هم نزدیک و مرتبطاند. مسلماً در آینده باید در کتب سبکشناسى بحث مکاتب را هم افزود، مثل مکتب عرفان، مکتب حماسهپردازى و غیره.
نوع ادبى، برخاسته از مکتب است. هر مکتب یعنى هر بینش و فلسفهیى، نوع ادبى خاص خود را اقتضاء مىکند*** رناتو پوگیولى )poggioli( مىگوید: «... این قانون را مىتوان به این صورت بیان کرد که پیدایش یک نوع ادبى جدید همواره ملازم است با ابداع یا اختیار انحصارى یک قالب شعرى مشخص از جانب آن نوع» ژانر(نوع ادبى)، ص ***. مثلاً در رئالیسم، داستاننویسى و در کلاسیسم تراژدى مرسوم بوده است. از سوى دیگر باید توجه داشت که انواع در مکتبهاى مختلف دچار تغییر مىشوند مثلاً تراژدى کلاسیک منظوم بود امّا امروزه منثور است. یا حماسه در عصر ارسطو به وزن خاصى سروده مىشد. یا نوع ادبى رمان در مکاتبى چون رئالیسم و ناتورالیسم و سوررئالیسم و غیره با هم متفاوت است. اگر گاهى در بحث از انواع ادبى بحثهاى زبانى هم مطرح است بیشتر به جهت تبیین فکر و فلسفه مندرج در آنها است. نوع ادبى و مکتب در ترجمه از بین نمىروند زیرا مبتنى بر بینش و فکرند امّا سبک از بین مىرود چون مبتنى بر زبان و شیوه ارائه مطلب است.
ملکالشعراء بهار از نخستین کسانى است که خواسته است فرق سبک و نوع را بیان کند امّا نوع ادبى را در مفهوم قدمائى «قالب» دریافته و بحث معنى را در آن لحاظ نکرده است چنانکه مىنویسد*** سبکشناسى، ج ، مقدمه، ص د ***: «در عرف ادبیات نباید نوع را با سبک اشتباه کرد چه نوع )Genre( عبارت [ است] از شکل ادبى [یعنى قالب ]که گوینده یا نویسنده به اثر خود مىدهد مثلاً در ادبیات اروپائیان گفته مىشود: انواع درام )Les Genres Dramatiques( ، انواع خندهآور Genres Comiques( *** حال آنکه همواره چنین نیست و در این انواع اساس، مسائل فکرى و بینشى است. ***)Les، پس شکل ظاهرى یک اثر جزء نوع محسوب مىشود.
امّا در سبک از سجیه )caractere( عمومى اثر شاعر یا نویسنده از لحاظ موضوع و انعکاسات محیط در آن بحث مىشود. بنابراین سبک هم فکر و هم جنبه متمایز آن و هم طرز تعبیر را در نظر مىگیرد*** این سخن درست است امّا خود استاد در کتاب سبکشناسى فقط به مسائل زبانى پرداخته و از جنبههاى فکرى در گذشته است. ***، در صورتى که نوع فقط طرز انشا را بیان مىکند*** چنانکه گفتیم نوع را به معنى قالب فهمیده است وگرنه در نوع تراژدى یا حماسه عمده مطلب مسائل فکرى است. ***.
با ذکر این مقدمه باید دانست که هیچگاه نوع از سبک و سبک از نوع بىنیاز نیست*** یعنى این دو بحث به هم مربوطند. *** بلکه هر دو لازم و ملزومند، چه هر اثر ادبى جزء یکى از انواع ادبیات به شمار مىرود و در همان حال نیز سبکى دارد*** این بخش از بحث کاملاً درست است. ملکالشعراء بزرگترین ادیب ایران بود و بسیارى از مطالب را اولین بار او مطرح کرد. ***. مثلاً در ادبیات پارسى گلستان سعدى در نوع مقامهنگارى با مقامات حمیدى مشترک است ولى در سبک با وى اختلاف دارد. همچنین قصاید عرفى شیرازى در نوع شعر با قصاید عنصرى مشترک است ولى از حیث سبک جداست».
بارى در مکتب تکیه بر مختصّات فکرى است هر چند از مختصّات ادبى و زبانى سخن مىرود امّا در سبک تکیه اصلى بر مختصات بیانى (زبانى) است هر چند برخى به مختصات فکرى (و البته ادبى هم) توجه دارند. از سوى دیگر در سبک تکیه بر مختصات فردى است، در مکتب تکیه بر مختصات کلّى که عمدةً مربوط به نحوه نگاه و جهانبینى نویسندگان است. در هر مکتب یک یا دو نوع ادبى برجسته مىشود مثلاً در رئالیسم نوع ادبى رمان مطرح است امّا این نوع ادبى در رئالیسم با داستان مکتب سمبولیسم یا ناتورالیسم فرق سبکى دارد (به لحاظ مختصات فکرى یا ادبى). همین مطلب را در مورد سبک هم مىتوان گفت مثلاً نوع ادبى غزل در سبک خراسانى با غزل سبک عراقى فرق دارد.
از آنجا که در مکتب تکیه بر اصول فکرى است کسى مىتواند در ایران مکتبهاى ادبى غربى را توضیح دهد حال آنکه کاملاً روسى یا آلمانى نمىداند و با زبان گورگى و گوته آشنا نیست. امّا در سبک زبان مهم است. سبک از بیرون به درون حرکت مىکند، مکتب از درون به بیرون. سلسله مراتب )hierarchy( انواع در مکتبها تغییر مىکند مثلاً در مکتب خراسانى قصیده و قطعه و مثنوى در رأس هستند امّا در مکتب عراقى غزل در رأس سلسله مراتب است. یا در مکتب کلاسیسم تراژدى و کومدى در رأسند حال آنکه در رئالیسم ژانر داستان در رأس است. علاوه بر این چنانکه گفتیم محتواى این ژانرها هم در مکاتب مختلف دچار تغییر مىشود چنانکه غزل تصویرى امروز با غزل سبک عراقى متفاوت است. اگر بهعنوان مثال مکتب شعر نو را لحاظ کنیم، در آن سبک سپهرى و شاملو متفاوت است. در مکتب اصول کلى فکرى از قبیل توجه به مسائل روز، آزاداندیشى، مدرنیسم و غیره یکى است امّا مثلاً زبان متفاوت است. در مکتب شعر نو ژانرهایى (در معنى قوالب) که در رأسند شعرِ به صورت نیمایى و سپید است.
همانطور که در هر سبک و مکتب نوعى ادبى یا قالبى، غالب است، در هر سبک و مکتب گفتمانهاى خاصى هم داریم. مثلاً در سبک خراسانى گفتمانهاى غالب ایرانگرایى، شادى دوستى و تفکرات معتزلى است در دوره بعد برعکس عربگرایى، اندوهپرستى و تفکرّات اشعرى در رأس است. هر گفتمان تبعاتى در ادبیات دارد مثلاً گفتمان شعوبیه، به شاهنامهسرایى منجر شد یا گفتمان اشعرى به صورت عرفان تظاهر کرد.
آنچه تاکنون گفته شد کوششى براى بیان بعضى تمایزات بین سه مفهوم مکتب و سبک و نوع بود امّا باید اذعان کرد که بیان دقیق فروق آنها دشوار است، آنچه مسلّم است این است که این سه مفهوم معمولاً با یکدیگر متلازمند. اگر فرض کنیم که دمکراسى یک مکتب فکرى است مىتوان فرض کرد که احزاب مختلفى که براى دمکراسى کار مىکنند سبکها هستند. در این صورت سبک طرز عمل است و مکتب اصول و بینش، مثلاً حزب کمونیست با روش خود در چهارچوب دمکراسى عمل مىکند. از سوى دیگر مىتوان فرض کرد که دمکراسى نوع حکومت است و حزبها سبکها هستند که این نوع را متحقّق مىکنند. به هر حال مفهوم سبک از مکتب و نوع محدودتر است.
مکتب به معنى سبک
چنانکه ملاحظه شد مفهوم مکتب و سبک به هم نزدیک است. در بحث مکاتب ادبى، گاهى مفهوم مکتب قوىتر است مثلاً کلاسیسم یا رمانتیسم یا ناتورالیسم بیشتر ذهن را متوجه مکتب مىکند تا سبک. امّا گاهى در این مباحث مفهوم سبک قوىتر است مثلاً در سمبولیسم بیشتر با مفهوم سبک سروکار داریم که شاعر با توجه به نظریه حقیقت پنهان، از حقیقت با سمبل یاد مىکند نه با لغت در معنى ما وُضع له.
مسأله مهم دیگر این است که این مباحث هیچکدام جنبه قاطع صددرصدى ندارد. الیوت و ریلکه سمبولیست هستند امّا برخى از معروفترین اشعار آنان (مثلاً روز پائیزى ریلکه یا سفر مجوس الیوت) چندان سمبولیستى نیست (سمبلپردازى ندارد)، امّا باز مىتوان گفت که به سبک شعر ریلکه یا الیوت است، زیرا سبک فقط یک امر مشخّص نیست بلکه مجموعهیى از رفتارهاى ذهنى و زبانى و بلاغى است.
احزاب ادبى
چنانکه گفتیم مکتب بیشتر ناظر به فکر و مرام و ایدئولوژى است، لذا با توجه به امور سیاسى و اجتماعى مىتوان گفت حزب، کسانى جزو حزب کمونیست و کسانى جزو حزب محافظهکارند. یعنى اصول اندیشگى آنان یکى است مثلاً حزب کلاسیسم، حزب رومانتیسم. هر چند این افراد به لحاظ مرام و فکر خود تا حدودى رفتارهاى مشابهى دارند امّا مىتوانند زندگى خاص خود را داشته باشند و در طرز سخن یا طرز پوشاک آزادند یعنى سبک خود را دارند. با نگاه زبانشناختى مىتوان گفت که نسبت مکتب به اثرى که در آن مکتب نوشته شده است نسبت لانگ (مکتب) به پارول (اثر) است. هر اثر ادبى در حدّ خود امکانات بالقوّه مکتب خود را متحقّق و متجسّم کرده است.
در سبکشناسى زبانشناختى مختصات فکرى مطرح نیست. استاد بهار هم در سبکشناسى خود فقط به مختصات زبانى و ادبى پرداخته است. امّا من مختصات فکرى را هم در سبکشناسى خود مطرح کردهام تا علاوه بر مسائل سبکى، مکتب را هم شامل شود و عقیده دارم که در سبکشناسى ادبى، مختصات فکرى هم باید مورد مطالعه قرار گیرد. سبک خراسانى علاوه بر مسائل زبانى و ادبى، مختصات فکرى خاص خود را دارد که ناظر به جنبه مکتبى است: مکتب خراسان. در مکتب (یا سبک دوره) خراسان، شاعرانى چون فردوسى و منوچهرى سبک ویژه خود را دارند.
ساز و کار مکاتب ادبى
رابطه بین مکتبهاى قبلى و بعدى بسیار دقیق و علمى است، مثلاً عمدةً به صورت عمل و عکسالعمل یا افراط و تفریط و تعادل عمل مىکند. رمانتیسم عکسالعملى در مقابل کلاسیسم بود که عواطف و احساسات و من را در نظر نمىگرفت و عقل و ما را تبلیغ مىکرد (تز و آنتى تز) و رئالیسم سنتر این دو مکتب است. سمبولیسم عکسالعملى در مقابل رئالیسم و ناتورالیسم است که فقط به حقیقت عینى توجه داشتند. سنتز آنها سورئالیسم است که حقیقت بیرونى را کنار نهاده و به حقیقت درون مىپردازد. به سبب همین ساز و کار علمى است که ذهن دانشجوى مکتبهاى ادبى قادر به پیشبینى و نظریهپردازى مىشود و مىتواند به کمک معاییر و آشنایى با جریانات، تاریخ ادبیات کشور خود را هم توجیه و تفسیر کند. بدین ترتیب در مورد مسائل هر مکتبى مىتوان علّت و فرضیهیى را مطرح کرد. مثلاً در مکتب کلاسیسم رمان نیست چون در یونان و روم نبود (کلاسیسم از ادبیات یونان و روم تقلید مىکرد)، وقتى رمان پیدا مىشود که دیگر مکتب کلاسیسم در حال تغییر به رمانتیسم است.
درآمیختگى مکتبها
معمولاً شاعران و نویسندگان اواخر یک مکتب که با شاعران و نویسندگان اوایل مکتب بعدى معاصرند، از امکانات هر دو مکتب بهره مىبرند. گورگى در مورد سبک نویسندگان بزرگ بهطور کلى معتقد به درآمیختگى است، چنانکه مىنویسد:
«مشکل است بتوانیم با دقّت کافى بگوئیم که نویسندگانى مثل بالزاک، تورگنیف، تولستوى، گوگول یا چخوف رمانتیست بودند یا رئالیست. زیرا بهنظر مىرسد که در آثار هنرمندان بزرگ رئالیسم و رمانتیسم با هم درآمیخته است. بالزاک رئالیست بود ولى او رمانى هم مثل چرم ساغرى دارد که خیلى از رئالیسم بدور است*** بالزاک نیز که امروز برخلاف گذشته منتقدان غالباً وى را همچون یک نویسنده رمانتیک تلقى مىکنند در مقدّمه معروف کومدى انسانى خود را طرّاح واقعى مکتب واقعگرایى نشان مىدهد.» (نقد ادبى، زرینکوب، ص ) ***. تورگنیف هم مثل نویسندگان برجسته ما از گوگول گرفته تا چخوف آثارى به سبک رمانتیسم دارد. این آمیختگى رمانتیسم و رئالیسم که از مشخصات عمده نویسندگان بزرگ ماست، آثارشان را از اصالت و قوّتى اشباع مىکند که اثر دائمالتزاید و موثّرى بر ادبیات سراسر جهان دارد»*** ادبیات از نظر گورگى، ص -. نقل از آشنایى با مکتبهاى ادبى، ص ***
جدا از مسأله فوق ممکن است در یک اثر واحد نشانههایى از چند مکتب دیده شود. در سگ ولگرد صادق هدایت، به سبب توصیف جزئیات و شرح واقعیات و همدردى نویسنده با پات (سگ) داستان جنبه رئالیستى دارد امّا از آنجا که نویسنده در بحث از چرائى وقایع، غریزه جنسى پات را نسبت به سگ ماده علّت اصلى گم شدن و سرگردانى او و نیز از آنجا که زشتىهاى جامعه را (از قبیل اذیت و آزار سگ) برجسته کرده است اثر جنبه ناتورالیستى مىیابد. در آثار ناتورالیستى با قهرمان بیرونى )external man( مواجهیم. حال آنکه در اینجا سگ درونى را مىبینیم و نویسنده تمام عواطف و احساسات سگ را - گویى انسانى است - توضیح داده است و لذا داستان تا حدوى شبیه به داستانهاى روانى جدید شده است*** مثلاً در جریان سیال ذهن با internal man یعنى انسان درونى مواجهیم. ***.
در این صورت باید توجه داشت که به هر حال یک جنبه قوىتر از جنبههاى دیگر است و مثلاً در سگ ولگرد جنبههاى رئالیستى قوىتر است و لذا مىتوان آن را از نمونههاى داستان رئالیستى محسوب داشت.
یک مسأله قابل توجه دیگر این است که گاهى دو یا چند مکتب پا به پاى هم در دورهیى رواج دارند. معمولاً سال (تاریخ انتشار بذرهاى سترون اثر برادران گنکور) یا (سال انتشار ترز راکن اثر زولا) را آغاز مکتب ناتورالیسم مىدانند. دهه هم سالهاى آغاز مکتب سمبولیسم است و این دو مکتب در طى جنگ جهانى اول در کنار هم دو مکتب رایج ادبى بودند، حال آنکه ظاهراً کاملاً در تضاد با یکدیگرند*** درآمدى تاریخى بر نظریه ادبى، ص *** ریچارد هارلند که از آمیزش عناصر ناتورالیست و سمبولیست سخن مىگوید مىنویسد که «چنین مواردى نشاندهنده وجود یک پل بالقوه میان این دو جنبش است که مدرنیسم سرانجام از روى آن عبور مىکند.»*** همان، ***
مسأله دیگر این است که گاهى مکتبى از تلفیق چند مکتب دیگر بوجود آمده یا عکسالعملى در مقابل یک مکتب دیگر است چنانکه برخى سمبولیسم را معجونى تازه از رئالیسم و رمانتسیم دانستهاند یا اکسپرسیونیسم را واکنشى در مقابل ناتورالیسم قلمداد کردهاند*** نقد ادبى، زرینکوب، ***.
مکاتب در ادبیات فارسى
طبیعى است که این مکتبها در هر کشورى با کشور دیگر لااقل در جزئیات تفاوتهایى داشته باشد و یا اصلاً مکتبى در میان قومى مطرح نبوده باشد، چنانکه بسیارى از مکتبهاى ادبى غرب در ادبیات سنّتى فارسى قابل ردیابى نیست*** شادرون سعید نفیسى در مقدّمه کتاب شاهکارهاى نثر فارسى معاصر تحت عنوان «روشهاى ادبى اروپا در زبان فارسى» به تفصیل به مقایسه مکتبهاى ادبى غرب با دورههاى شعر فارسى پرداخته است. این نوشته به لحاظ غلط بودن و بىدقّتى حیرتانگیز است. استاد سعید نفیسى فرانسه مىدانست و مسلماً با ادبیات غرب آشنا بود ولى اکثر اصطلاحاتى را که در این نوشته به کار برده غلط است مثلاً مىگوید «مراد از سبک عراقى همان سبک ناتورالیسم است!» ناتورالیسم را به طرز عجیبى معنى مىکند و مىگوید به زیبایىهاى طبیعت مىپردازد آن هم به صورت آرمانى. امپرسیونیسم را معادل استعاره مىداند و معمّا را از انواع امپرسیونیسم قلمداد مىکند و معتقد است که رمانتیسم در شعر فارسى نیست و از اینگونه مطالب. ***. امّا امروزه که جهان به هم مربوط شده است معمولاً جریانات عمده ادبى یک کشور به سرعت به کشورهاى دیگر هم مىرسد چنانکه پُست مدرنیسم یا رئالیسم جادویى امروزه هم در ایران مطرح است و هم در کشورهاى عربى.
هر کدام از این مکاتب غربى یک تعریف به عرف عام دارد و یک تعریف به عرف خاص. ردیابى مکاتب غربى در ادبیات فارسى بیشتر از جنبه تعریف به عرف عام است، مثلاً بوف کور از آنجا که به دنیاهاى فراواقعى پرداخته است یادآور سبک سوررئالیستى است امّا بهنظر نمىرسد که مبتنى بر نگارش خود به خودى باشد، یا داستانهاى چوبک از آنجا که زشتىها را نشان مىدهد به یک اعتبار ناتورالیستى است امّا بهنظر نمىرسد که چوبک چون زولا چندان به کار برد احکام علوم تجربى در ادبیات باورمند بوده است.
ولى به هر تقدیر مىتوان گرایشهایى در ادبیات معاصر ایران را با مکتبهاى ادبى غرب سنجید. امّا در مورد ادبیات سنّتى فارسى به لحاظ تفاوتهاى بارز تاریخى و اجتماعى و فلسفى این سنجش معمولاً به نتایج درخشانى نمىرسد*** به دلایل متعدد مثلاً ممکن است مکتبى به اعتبار یک مختصه یادآور سبکى از شعر فارسى و به اعتبار مختصهیى دیگر یادآور سبک دیگرى باشد. مثلاً مکتب رمانتیسم به لحاظ بیان فردى عواطف با سبک عراقى شبیه است امّا به لحاظ اینکه دیگر هنر در انحصار طبقه درس خواندگان و نخبگان نیست و هر کسى مىتواند بیان ما فىالضمیر کند یادآور سبک هندى است. ***. تنها مکتب ادبیات سنّتى ما که به سبب همسانى شرایط اجتماعى - البته نسبت به پدیده خود - تا حدّ زیادى قابل سنجش با مکتبهاى غربى است، جریان بازگشت در دوره قاجار است که با مکتب کلاسیسم یا نئوکلاسیسم قابل مقایسه است و لذا سبک خراسانى هم به کلاسیسم شباهت دارد.
کلاسیسم، نئوکلاسیسم: شاعران دوره بازگشت، ادبیات کهن فارسى را دوباره کشف کردند*** به علت پراکنده شدن کتب سلطنتى صفویه در دست مردم، چاپ کتاب و غیره و غیره. ***. پیدایش سبکشناسى هم در این دوره به سبب تأمّل و تتبّع شاعران در ادبیات کهن بود. این جریان شبیه به جریان مکتب کلاسیسم است با این تفاوت که شاعران و نویسندگان فرانسه به آثار قدماى یونان و روم دست یافتند (نه آثار قدماى قرون وسطاى خود که در رمانتیسم مطرح است) امّا در ایران هنوز از ایران پیش از اسلام چیزى نمىدانستند و لذا رجوع آنان به آثار قرون و و بود. فىالمثل اگر به اوستا و متون پهلوى (که از آنها هم چیز چندانى نمانده) رجوع مىکردند جریان بازگشت شبیهتر به مکتب کلاسیسم مىشد. جریان بازگشت در هند - که بسیار محدودتر از ایران بود - از این لحاظ شبیهتر به کلاسیسم است و مثلاً به صورت دساتیر تجلّى کرد. بدیهى است که کلاسیسم با خود سبک خراسانى که الگوى شاعران دوره بازگشت بود شبیه است، در کلاسیسم ما و در رمانتیسم من مطرح است*** در رئالیسم واقعیت مطرح است. از سمبولیسم به بعد من، روانى مىشود به همین دلیل سمبل هم واقعیت است و هم مجاز. ***. در سبک خراسانى هم ما مطرح است نه من*** رجوع کنید به داستان شیخ ابوسعید و قوّال در اسرارالتوحید یا سبکشناسى شعر. چون قوّال خواند: همى چه خواهد این گردش زمن ز منا. شیخ گفت بس بس که ابتدا از من کردى پاک مزه بردى! ***. ظاهراً مفهوم من نخستین بار در سبک عراقى در اشعار مولانا مطرح مىشود (در سعدى هم من است و هم ما). بسیارى از اصول مکتب کلاسیسم در سبک خراسانى هم هست مثلاً نظام، نظام احسن است. در شاهنامه گلایه نیست (پیرى فردوسى جزو داستان نیست) هیچکس از توس که آن همه اشتباه مىکند انتقام نمىکشد چون ما و حرکت گروهى مطمح نظر است. رستم هم فرد نیست و در کنار ایرانیان دیگر زندگى جمعى دارد. آنجا که در شاهنامه من مطرح است جزو بافت اصلى نیست مثل ابیات فردوسى در مرگ فرزندش یا در پیرى خود که اتفاقاً بسیار تأثیرگذار است و از ابیات دیگر شاهنامه متمایز.
رمانتیسم: در دوره پهلوى اشعار رمانتیکهاى فرانسه به فارسى ترجمه شد و اکثر هنرمندان تحتتأثیر این مکتب قرار گرفتند. اشعار فریدون توللى، مشیرى، نادرپور، حسن هنرمندى و بسیارى دیگر از مختصات مکتب رمانتیسم خالى نیست. توصیف یک دنیاى سیاه خیالى، مرگگرایى، استفاده از لغات تراش خورده زیباى احساساتى از جمله این مختصات است.
رئالیسم: داستانهاى رئالیستى ایران بیشتر از سنخ آثار رئالیسم سوسیالیستى بود، البته بسیارى از آثار هدایت (داش آکل، محلّل) و آل احمد (مدیر مدرسه) و دیگران رئالیسم غیرسوسیالیستى است.
ناتورالیسم: رئالیسم در کشورهاى فقیرِ جهان سوّمى خود به خود به طرف تاتورالیسم مىرود، زیرا واقعیتهاى این جوامع معمولاً زشت و ناپسند است. بسیارى از آثار رئالیستى در ایران هم چنین است از جمله آثار چوبک که در آن زشتىها برجسته شده است.
سمبولیسم: شعر پیشرو ایران چون اشعار نیما و اخوان و شاملو به اسلوبى است که به آن سمبولیسم اجتماعى مىگویند. یعنى شعرى که با تمثیل و سمبل به مسائل سیاسى و اجتماعى پرداخته است، و این البته با سمبولیسم که بهعنوان یک مکتب ادبى در فرانسه مطرح شد فرق مىکند.
دادائیسم: یادآور آثارى است که تحت عناوین موج نو و شعر حجم و شعر پست مدرن و این قبیل مطرح شده است.
سوررئالیسم: بوف کور را غالب محقّقان سوررئالیستى قلمداد کردهاند. یک جهان فراواقع را گزارش مىکند، به خواب اهمیت داده است، نقطهگذارى در آن فرّار است. اصولاً داستانهاى روانى به سبک سوررئالیسم نزدیک است...
نشر قطره | Ghatreh Publications 



