رستم و اسفندیار
در این کتاب میخوانید:
شاهنامه حکیم ابوالقاسم فردوسی (329 ـ 416 هـ .ق)
ستیز ناسازها
رستم و اسفندیار
چگونه به تئاتر نگریستم
مروری بر آثار ایرانی پری صابری
نشانها و تقدیرنامهها
ستیز ناسازها
شاهنامه بازتاب ستیز سیمرغ و اژدها در عرصهی روندگان راه کمال است، مشتاقانی که روحشان از ظلمت کوردلی میگریزد و به جانب انوار سیمرغ بر فراز کوه قاف پرواز میکند.
سیمرغ: مظهری از مظاهر انسان روشنروان و فرهمند است. او شاه مرغان و دستگیر بیچارگان است. از خانوادهی مرغان زمینی نیست. یعنی زمینی هم هست اما نه چون باز و شاهین و شهباز و عقاب و کرکس ووو... بال و پر او از گوشت و پوست نیست، از نور و رنگ است. مکانی در «برزخ» میان زمین و آسمان، بر فراز اقلیم هشتم دارد. مکانی نزدیک به سرچشمهی نور و حیات ابدی. آشیان سیمرغ از عناصر و مصالح طبیعت مادی ساخته نشده است. کار دست و آب و خاک نیست.
یکی کوه بد نامش البرز کوه
به خورشید نزدیک و دور از گروه
بدان کوه سیمرغ را لانه بود
که آن خانه از خلق بیگانه بود
زال زر: پیری است کهنسال در سیمای طفلی با موهای سفید. پدرش سام نریمان، امیر زابل و سرآمد پهلوانان ایران، از تولد چنین فرزندی شگفتزده میماند و از او دست میکشد و در دامن البرز کوه رهایش میکند.
به سیمرغ از یزدان ندا میرسد که ای شاه مرغان، این کودک فرخنده را ببر و نگهدارش باش. از پشت او پهلوانان و نامداران بزرگ برخواهند خاست. سیمرغ از اَریکهی خویش برمیخیزد و از فراز کوه قاف به سوی دنیای محسوس پر میکشد و زال زر را از خاک برمیگیرد و به آشیان خود میبرد. زبان مرغان را به او میآموزد و به تربیتش همت میگمارد و او را "دستان" نام میگذارد.
سیمرغ پروردگار زال زر، پدر معنوی، مربی، راهنما و مرشد اوست. آن دو یگانه و درهم تنیدهاند. دو مقام و دو مرتبه از وجودی واحد. زال زر: تار است و سیمرغ: پود اوست.
رستم:
جهانآفرین تا جهان آفرید
سواری چو رستم نیامد پدید
رستم، سوار جهان، از تیرهی "سام" یل پهلوان نامدار و "زال زر" روشنبین است. جهان پهلوانی با اخلاق، درست، مهرورز، جوانمرد و...
رستم و اسفندیار
اینجا دل شکسته تن خسته میخرند
بازار خودفروشی از آنسوی دیگر است
اسفندیار در نبرد با رستم پس از فرازونشیبهای بسیار به هلاکت میرسد «فردوسی» مرگ اسفندیار را ناشی از آزمندی بشر برای مالاندوزی، زیادهخواهی، جاه و مقام میداند.
گشتاسب شاه، جگر گوشهی دلش، پسرش «اسفندیار» را قربانی جاهطلبی خود میکند. به او وعدهی دروغین تاج و تخت را میدهد و در واقع او را روانهی مرگ میکند. اسفندیار، مست غرور و خودپسندی از روئینتن بودن، برای بهدست آوردن تاج و تخت، روشنبینیاش را از دست میدهد و به کام مرگ میرود و نمیداند که حتی اگر اسفندیار روئینتن باشی یا رستمدستان باشی باز هم ناتوان و ضعیفی و تا از در بیچارگی و نیازمندی وارد نشوی، از یاوری پروردگار و سیمرغ بهرهمند نخواهی شد. «شاهنامه» عرصهی جنگ و زورآزمایی نیست، مکتب اخلاق و انسان بودن است.
میدانی است که در پهناوری ابیات زرنشان و پرمغزش، ناتوانی توانمندان آشکار میشود. سرِ سرکشان از سرِ سرکشی بر باد میرود. خودشیفتگی کوردلان صاحب قدرت، در لحظه به خاک سرد و سیاه مبدّل میگردد. تنها کسانی از میدان نبرد پیروزمند بیرون میآیند که به عجز و بیچارگی خویش وقوف مییابند و از سر زاری و افتادگی به درگاه خداوند جان و خرد میشتابند تا زمانی که رستم تکیه بر زور بازو و قدرت پیکر تهمتنی خویش دارد، سهمی جز شکست و درد و رنج از نبرد با اسفندیار روئینتن نمیبرد. زمانیکه او بیتوش و توان از فراز منیَّت به خاک مذلَّت میافتد و از پروردگار یاری میطلبد، چتر «سیمرغ» بر سرش گسترده میشود که دستش را میگیرد و از خاک برمیکشد.
شیخ اشراق سهروردی میفرماید:
به روز رویارویی رستم و اسفندیار، سیمرغ جلوهی شهشهانی، تجلّی نورانی نمود و نور درخشان او در سپر سینهی صیقلی خوردهی رستم انعکاس یافت و درخشش فروغ سوزان آن چون شهابی رخشان بر دو چشم اسفندیار که سینهی رستم را آماج کردهبود، کارگر افتاد و او را بر خاک افکند.
سیمرغ، به رستم میگوید: با اسفندیار راه مدارا در پیش گیرد و نزدش لابه کند و بکوشد تا با «مهر» او را رام کند و در ستیزهجویی را ببندد. امّا اگر غرور به «روئینهتنی»، اسفندیار را مجال فروتنی نداد و او با اطمینان از پیروزی خود، خواهان جنگ و کشتار شد، رستم موظف خواهد بود که او را بر خاک نیستی بیفکند، زیرا سرنوشت همهی سرکشان چنین است و جز این نیز نخواهد بود.
کوس نبرد نواخته میشود. «رستم» و «اسفندیار» دو پهلوان هفت خان دیدهی توانمند استثنایی، رو در روی هم قرار میگیرند. «سیمرغ» فقط به حمایت رستم برمیخیزد و راز پیروزی را به او میگوید و اسفندیار را تنها به خودش وامینهد.
زیرا رستم پای در هفت خان مینهد و سختیها را به جان میخرد، تا راه توسّل به سیمرغ زمان را بیاموزد و به فقر و فروتنی و انسانیّت پی ببرد. در عوض اسفندیار پس از عبور فاتحانه از هفت خان، بر کبر و غرور و خودبزرگبینیاش بیش از پیش افزوده میشود و اطمینان حاصل میکند که بر جوشن و زره سنگینش هیچ سلاحی کارگر نمیافتد و خود را از هر تهدید و خطر مصون میپندارد. برای سیمرغ حرمتی قایل...
بارگاه گشتاسپ
نور خاکستری
گشتاسپ شاه در بارگاهی پرجلال بر تخت نشسته است. اسفندیار در کنار پدر دست ادب بر سینه نهاده است.
نوازندگان مینوازند، خدم و حشم میروند و میآیند و پذیرایی میکنند.
گشتاسپ عهد کردهام و سوگند یاد نمودهام که تخت و تاج تسلیم تو کنم. کارهای نمایان بسیار انجام دادهای و دشمنی در جهان باقی نگذاردهای، مگر پور زال! رستم از رسم بندگی رویگردان گشته است و در هیچ سختی که روی میآورد به یاری برنمیخیزد و به میدان نبرد نمیشتابد.
اگر تخت خواهی همی با کلاه
ره سیستان گیر و برکش سپاه
چو آنجا شوی دست رستم ببند
بیارش به بازو فکنده کمند
آنگاه بیدرنگ تکیه بر تخت شاهی خواهی زد و تاج شاهی بر سر خواهی نهاد.
اسفندیار تو ای پر هنر نامور شهریار چگونه آیین و رسوم گذشتگان را زیر پا میگذاری؟
گشتاسپ درنگ تو از برای چیست؟
اسفندیار اگر جنگی باید کرد به نبرد پادشاه چین باید رفت. رستم نامدار است و عهد و فرمان آزادی از کیخسرو دارد. کارهای بزرگ و فداکاریهای بسیار کرده است. به کین سیاوش در توران جنگها نموده است. همواره پشت سپاه و مایهی سربلندی و پیروزی و افتخار ایرانیان بوده است. کاووس شاه به یاری او از چنگ دشمنان و سیاهچال دیو سپید رهایی یافته است. کاووس او را شیرگیر و جهان پهلوان نامیده است. منشور شاهان را حرمت باید نهاد.
گشتاسپ تو ای شیر دل پرهنر نامدار، اگر تخت خواهی دست او را ببند و به بارگاه من بیار.
اسفندیار بستن دست رستم بهانهایست که تاج و تخت به من داده نشود و پادشاهی شهریارم دوام یابد.
گشتاسپ بیش از این تندی جایز نیست. سپاهیان کارآزموده برگزین و به سیستان برو ـ آنجا را به آتش بسوزان.
اسفندیار به لشگر نیاز نیست. به سیستان میروم و به فرمان پادشاه گردن مینهم...
"پی افکندم از نظم کاخی بلند که از باد و باران نیابد گزند
نمیرم از این پس که من زنده ام که تخم زبان را پراکندهام
رزمنامهی رستم و اسفندیار، تراژدی دو ابر پهلوان ایران است، که در برابر یکدیگر قرار میگیرند
وعمیقترین و دردناکترین کشمکش های روحی انسان را میگویند .
شاهنامهئ ""حکیم ابوالقاسم فردوسی""به نام خداوند جان وخرد آغاز میگردد. او جان و خرد را ارج میگذارد و والاترین میپندارد.""شاهنامه "" هویّت ملی سرزمین مقدس ایران است.
ایزد پرستی ،جوانمردی ،عشق، نیک بختی، پرهیز از آزار ودرشتی، نفرت از جنگ و ستیز و کشتار
– اخلاق – پایه های حماسه ئ ایرانیان را پیریزی کردهاست.
نیرو های اهریمنی:
در نبرد ازلی نیکی و بدی، روشنایی و تاریکی، بیداد گری، مرگ و نیستی، در قالب دیوان، تورانیان، تازیان؛ نشان داده میشود.
نیروهای اهورایی:
دادگری، مهرورزی، مدارا، آبادانی، شادمانی، شرف، در قالب پهلوانان ایرانی به سرکردگی ""رستم"" تجسم یافتهاند.
این جهان جنگ است چون کل بنگری ذّره ذرّه همچو دین با کافری
از تنا قضهای دل پشتم شکست بر سرم جانا بیا میمال دست"
نشر قطره | Ghatreh Publications 



