اسکندر کبیر

عنوان لاتین: 
Alexandre, le Grand
نویسنده: 
مترجم: 
شابک: 
978-600-119-252-4
قطع كتاب: 
رقعی
نوع جلد: 
شومیز
تاریخ انتشار: 
1390
120,000 ریال
نوبت چاپ: 
اول
تعداد صفحه: 
470

در این کتاب می‌خوانید:


یادداشت مترجم
مقدمه    
بخش نخست    
فصل اول: منشور اریستاندروس    
فصل دوم: شاهان سرزمین مقدونیه    
فصل سوم: معبد و کتاب    
فصل چهارم: فیلیپوس، نایبالسلطنه    
فصل پنجم: دوره‌ی آمون    
فصل ششم: اولیمپیادا    
فصل هفتم: سروش غیبی تبس    
فصل هشتم: ازدواج نامناسب    
فصل نهم: نشان‌شده‌ی برج حمل    
فصل دهم: سوسویی در پگاه    
فصل یازده: آتش‌سوزی افهسوس    
فصل دوازدهم: تیر آمون    
فصل سیزدهم: سفالگر دوم    
فصل چهاردهم: کلیتوس و ارهیدوس    
فصل پانزدهم: دشمنی که در وجود خود ما زندگی می‌کند    
فصل شانزدهم: آکیلیس و کاسه‌ی سیمین    
فصل هفدهم: گفتار و کردار    
فصل هجدهم: دموستنیس    
فصل نوزدهم: انتقال قدرت    
فصل بیستم: ارسطو در قبال یک اسب    
بخش دوم    
فصل اول: فال فرعون    
فصل دوم: از اردوگاه پیرینت تا مقام نایبالسلطنتی    
فصل سوم: فروتنی و تواضع    
فصل چهارم: کالیکسنیس    
فصل پنجم: سرزمین‌ها و شاهان    
فصل ششم: جنگ دموستنیس    
فصل هفتم: دیالوگ    
فصل هشتم: آتن    
فصل نهم: تباهی    
فصل دهم: خویشاوند اتالوس    
فصل یازدهم: ارواح شاهانه    
فصل دوازدهم: سال نحس    
فصل سیزدهم: اندرز    
فصل چهاردهم: پهنای یک سینه    
فصل پانزدهم: پسر آمون    
فصل شانزدهم: گام‌هایی به سرعت برق    
فصل هفدهم: مردی با کارد طلایی    
فصل هجدهم: جشن الهگان شعر و هنر    
بخش سوم    
فصل اول: سرزمین پارسها    
فصل دوم: نبرد آکیلیس (آشیل)    
فصل سوم: گاری گوردیوس    
فصل چهارم: جاده‌ی پیروزی    
فصل پنجم: نام خدایان    
فصل ششم: اردوی داریوش    
فصل هفتم: وریزییس    
فصل هشتم: دختر آرتاباز    
فصل نهم: سیروس    
فصل دهم: اقدامات هراکلس    
فصل یازدهم: وسوسه    
فصل دوازدهم: دروازه‌های مصر    
فصل سیزدهم: تفأل اورشلیم    
فصل چهاردهم: فرعون    
فصل پانزدهم: الکساندریا (اسکندریه)    
فصل شانزدهم: سروش صحرا    
فصل هفدهم: شایعاتی از شرق    
فصل هجدهم: پیروزی قوچ
فصل نوزدهم: بابل    
بخش چهارم    
فصل اول: سریر شاهی پارسیان
فصل دوم: کینه    
فصل سوم: در تعقیب داریوش    
فصل چهارم: پایان کار پارمنیون    
فصل پنجم: جایگاه ستارگان    
فصل ششم: اسکندر در آن سوی جهان    
فصل هفتم: دیونیسوس    
فصل هشتم: مرگ کلیتوس    
فصل نهم: نیمه‌خدایان    
فصل دهم: رکسانا (رُخشانه یا رُخان)    
فصل یازدهم: جنگ فیلها    
فصل دوازدهم: تیر «ماله‌ها»    
فصل سیزدهم: رود سند و اقیانوس    
فصل چهاردهم: شن‌های مرگ    
فصل پانزدهم: هیمه‌ی کالانوس    
فصل شانزدهم: عروسی شرقی    
فصل هفدهم: مرگ پاتروکلس    
فصل هجدهم: آخرین پیش‌گویی‌ها    
فصل نوزدهم: خورشید در بابل غروب می‌کند    
فصل بیستم: لوح یادبود اسکندر    
یادداشت‌ها و گزارشات    
تاریخ‌نگاری دوران حکومت‌ فیلیپ دوم (فیلیپوس) و اسکندر سوم مقدونی
    

 



انتقال قدرت
کاهنان مصری به ما می‌آموزند که خدای توت (تحوت  thotبه مصری و تات به یونانی)، پسر هرمس که از پدر خود وحی دریافت کرده بود، رقم و محاسبه، هندسه، نجوم، و هم‌چنین بازی با ورق و تاس و دست‌آخر حروف الفبا را ابداع کرد.
او به تب به نزد شاه تموس thamous رفت که بر دو منطقه‌ی مصر فرمان می‌راند و ابداعاتش را به وی تقدیم کرد. شاه از فایده‌ی هریک از او سؤال کرد و به تناسب توضیحات وی گاه تمجید و گاه تکذیب می‌کرد. او گزارشات مفصلی به شاه ارائه داد، سخنان تحوت و تموس ثبت شده‌اند.
وقتی به حروف الفبا رسیدند، تحوت گفت:
«شاها، این توانایی مصریان را دانش بیش‌تر و خاطرات بیش‌تر می‌بخشد؛ چون بالاخره درمانی برای فقدان خاطره و نداشتن دانش پیدا شده است.»
شاه به این سخن چنین جواب داد:
«ای تحوت، کاشف بی‌رقیب هنرها، به غیر از آن فردی که سودی از آسیب رساندن به انسان‌هایی که دعوت به کاربرد این دانش شده‌اند، می‌برد؛ تو هم در مقام پدر حروف الفبا، فرزند خود را به قدرتی مجهز می‌کنی که در تضاد با آن‌چه داراست، می‌باشد. چرا که این اختراع با محروم داشتن انسان‌ها از قدرت حافظه‌ی خود، فراموشی را در ذهن آن‌هایی که از این دانش بهره جسته‌اند، به وجود خواهد آورد. باز به این دلیل که با اعتماد و تکیه بر نوشته‌ها و با مدد از حروف دور از ذهن، راه به یادآوری را نه در خود و از طریق خود بلکه در بیرون از خود می‌جویند، در نتیجه تو درمانی نه برای حافظه که برای روند به یادآوری پیدا کرده‌ای. در مورد دانش باید بگویم که این توهمی از دانایی است نه خود دانایی که تو به شاگردانت القا می‌کنی. زمانی که در واقع با کمک تو بدون تعلیم یافتن و توجیه شدن به اطلاعات بی‌حدی دست یافتند، خود را مستعد هر کاری می‌دانند درحالی‌که اکثر آنان بی‌استعدادند چرا که آنان در این داد و ستد فاقد پشتوانه‌ی لازم هستند، چراکه به جای آگاهان دانش، تبدیل به آگاهان توهم شده‌اند.»()
این سخنان که از زبان تموس گفته می‌شد از طرف خدای او، آمون، به وی الهام می‌شد.
انسان‌ها تمایل به نادیده انگاشتن این امر دارند که حروف نمی‌توانند جای صدا را بگیرند، همان‌طور که کتاب جای استاد را نمی‌گیرد. در...

وسوسه
پس از سقوط شهر تور که در دنیا بازتاب شگرفی یافت، اسکندر از شاه پارس پیشنهاد جدید صلح دریافت کرد. این‌بار، داریوش برای اسکندر عنوان شاه را به کار برده بود و متن نامه‌ای که برای او فرستاده بود، چنین بود:
«علاوه بر ده‌هزار تالنت طلایی که برای سر خانواده‌ام به تو پیشنهاد کرده بودم، دختر بزرگم استاتیرا را نیز به همسری‌ات درخواهم آورد و به ‌عنوان جهیزیه‌ی او به تو کشورهایی را خواهم سپرد که بین هلسپونت و رودخانه‌ی هالیس گسترده‌اند و برای خود فقط کشورهای شرقی را نگه می‌دارم.
اگر قبول این پیشنهاد برایت سخت است، نصیحت می‌کنم این امر را به یاد بیاوری که بخت و اقبال در یک مکان زیاد معطل کسی نمی‌ماند و انسان‌ها هرچه بالاتر بروند، بیش‌تر حریص می‌شوند. ترس از آن دارم که مانند پرندگان که به حکم سبکی طبیعی‌شان در آسمان‌ها به پرواز درمی‌آیند، تو نیز سوار بر باد بلندپروازی دیوانه‌واری که دلاوران جوان را به‌راحتی با خود می‌برد، به پرواز درآیی. چرا که هیچ‌چیز در سن تو مشکل‌تر از نگهداری بختی به چنین بلندی نمی‌باشد.
با این‌که چیزهای زیادی از دست داده‌ام اما بدان هیچ‌گاه در به روی یک پاشنه نمی‌چرخد و من قادر خواهم بود با همان قطعات کشتی شکسته‌ام نیروی ازدست‌رفته‌ی خود را بازیابم و وقتی یک‌دیگر را در دشت باز و جلوی سپاهی که برایت ردیف خواهم کرد، بیابیم تو از تعداد افرادت شرمنده خواهی شد. قبل از این‌که به من دست یابی، باید از فرات و دجله و اراکس و هیداسپ که به مثابه‌ سنگرهای امپراتوری من هستند، گذر کنی. و اگر بتوانی از سرزمین ماد و کارمانی و باختر عبور کنی، هنوز هند که نزدیک اقیانوس است، باقی می‌ماند و مردمانی که حتی اسم‌شان را هم نشنیده‌ای. فکر پیشروی از راه جنگیدن را از سرت بیرون کن که حتی برای دیدن تمام این سرزمین‌ها عمرت کفاف نمی‌دهد. در ضمن برای پیدا کردن من هم دیگر عجله نکن، که تو برای این کار هیچ‌گاه به قدر کافی عمر نمی‌کنی.»
وقتی این نامه‌ی دعوت به صلح در برابر شورای فرماندهان خوانده می‌شد، پارمنیون کهنه‌کار مدت درازی بر سر خطراتی که دنبال کردن این نبرد برای‌شان خواهد داشت، حرف زد و خود را برای شرایط صلح موافق نشان داد.
او می‌گفت: اسکندر، یادت می‌آید که پنج سال پیش تو به دختر شهربان هالیکارناس راضی بودی، فقط به این امید که وارث کشور کاریا شوی؛ امروز داریوش دختر خود را همراه با تمام آسیای صغیر به تو تقدیم می‌کند. من که اگر اسکندر بودم، قبول می‌کردم.
اسکندر هم با تفرعن جواب داد: و من هم اگر پارمنیون بودم، حتماً می‌پذیرفتم.
تمام سرداران جوان با اسکندر موافق بودند، پس به اومنوس کاردیایی evmenos دستور داد تا جواب داریوش را چنین بنگارد:
«اگر آن‌چه به من پیشنهاد می‌کنی، هنوز مال تو بود و هنوز چیزی برای اهدا داشتی، آن را به حساب بزرگواری‌ات می‌گذاشتم. سرزمین‌هایی که تو قول‌شان را به من می‌دهی، خودم پیروزمندانه تصاحب کرده‌ام؛ و این حق برنده است که قانون تعیین کند و شکست‌خورده باید از قانون پیروی نماید. اگر تنها تو باقی مانده‌ای که نمی‌دانی این وسط چه کسی سرور دیگری است، می‌توانیم با یک نبرد آن را روشن کنیم. در مورد پول هم لازم نیست که تو مبلغ تعیین کنی، چون خودم هرچه‌قدر لازم داشته باشم، ازت می‌گیرم. دخترت را هم چون که اسیر من است، هر زمان که اراده کنم، می‌توانم به زنی بگیرم و آن هم بدون اجازه‌ی تو. بدان که من از هلسپونت با آرزوهای کوچک عبور نکرده‌ام و خود را در چنین اقدام...

رکسانا (رُخشانه یا رُخان)
 پس از مرگ کلیتوس، بحث گرم مجالس رؤسای ارتش بر سر ذات خدایی اسکندر بود. عده‌ای معتقد بودند که ثروت روزافزون او، وسعت فتوحاتش، انرژی بی‌پایانش، خوش‌زخم بودنش، و پیروزی‌هایی که طی دیوانه‌‌وار‌ترین عملیات به آن‌ها دست یافته بود، همه‌چیز گواه مسلمی بود تا او را از نسل خدایان بدانند. عده‌ی دیگری می‌گفتند که چون خونی هم‌رنگ بقیه دارد و سنگی می‌تواند او را از پا درآورد یا غذایی بد، دل و روده‌اش را به هم بپیچاند و زیاده‌روی در شراب خوردن مستش کند، پس انسانی مثل دیگران است.
شخص دیگری قانع‌تر از او می‌توانست حتی از این‌که موضوع چنین بحث و جدلی قرار گرفته است، راضی باشد و همین امر او را از برتری خود راضی و مطمئن سازد. اما اسکندر شخصاً درگیر احساسات ضدونقیضی در مورد خود بود و خودش هم از هجوم تردیدهایی که اطرافیانش بدان دچار شده بودند، رهایی نداشت؛ پس برای اثبات قدرت الهی‌اش به آنانی که به او شک داشتند، شک می‌برد و به طریقی آنان را قصاص می‌کرد.
چند تن از افسرانش را عزل کرد، فقط به جرم این‌که به خود اجازه داده بودند در برابر به خاک افتادن بزرگان مادی یا باختری در مقابل سریر فاخر وی که با پوششی از نخ‌های طلایی و شاخ‌های آمون تزیین شده بود، لبخند بزنند. در ضمن دربارش را روزبه‌روز از مصریان و فنیقیان و پارسیان یا از همه‌ی مردمانی که آداب و رسوم‌شان در به رسمیت شناختن شاه به‌ عنوان تجلی الهی بیش‌تر از یونانیان بود، پر می‌کرد. روزی اسکندر را درحالی‌که یکی از قدیمی‌ترین افرادش را از موها گرفته بود و سرش را به زمین می‌کوبید، غافلگیر کردند؛ می‌خواست به‌زور به او یاد دهد در مقابلش مراتب احترام را به جای آورد. هر جشن یا ضیافتی که به افتخار فرستادگان ملت‌ها داده می‌شد، زمینه‌ی حادثه‌ای تازه بود. کم‌کم مقدونیان جوان و اشراف زاده، بعضی با طیب خاطر و بعضی برای رعایت ادب، این رسم زانو زدن را پذیرفتند و اسکندر با در آغوش گرفتن و بوسیدن‌شان از آن‌ها قدردانی می‌کرد.
کالیستنیس، برادرزاده‌ی ارسطو و وقایع‌نگار اسکندر خود را پخته‌تر و مهم‌تر از این می‌دانست که با این امر کنار بیاید.
او اظهار می‌داشت که می‌تواند با یک بوسه‌ی کم‌ترِ اسکندر هم زندگی کند.
اما زندگی‌اش زیاد طول نکشید.
وقتی کالیستنیس شروع کرد تا به اسکندر بفهماند که باوراندن ذات الهی او به مردم در دستان وی قرار دارد، اسکندر کینه‌اش را به دل گرفت. رییس اردوگاهی که به ‌خاطر اهمال در احترام‌گذاری به شاه شلاق خورده بود، همراه با افراد ناراضی دیگر که از رفتار و افکار اسکندر شاکی بودند و از کالیستنیس الهام می‌گرفتند، یک اتحاد پنهانی تشکیل دادند که خود نویسنده در آن نقشی نداشت اما در زمان کشف این اتحاد او را رهبر آن گروه فرض کردند. کالیستنیس چند ماه بعد در زندان مرد و روابط اسکندر و ارسطو که از پیش هم تعریفی نداشت، دیگر کاملاً تیره و تار شد، به‌طوری که خود ارسطو هم چندی بعد در آتن بیم جان خود را داشت.
آماده شدن برای لشکرکشی به هندوستان تمام یک فصل حواس اسکندر را به خود مشغول داشته بود، وی سه‌هزار سرباز باختری به‌علاوه‌ی سربازان مشمولی که همگی از اشراف‌زادگان بودند و همه را...
 


"به یاد دارم که از دوران نوجوانی چیزهایی می‌نوشتم، نوشته‌ها ترسیم خاطراتی بودند که قالبی فوق واقعیت‌گرایی، سعی می‌کردم تا موضوعاتی را با زبانی خارج از شکل‌های مرسوم، بیان کنم. برای شنیدن نظرات دیگران، بدون نسخه‌برداری از روی‌شان، نوشته‌ها را به عزیزانی می‌دادم. به همین دلیل تعداد زیادی از نوشته‌ها را گم کردم.
با امید این‌که تلاشم در این راه بی‌ثمر و ناکافی نبوده باشد، در این مجلد چند داستان را در قالب‌های ذکر شده و چند داستان را هم با زبانی تصویری و قالبی واقع‌گرا تقدیم دوستداران ادبیات نو کرده‌ام. امید که نقایصش را با دیده‌ی اغماض بنگرید."

موضوعات مرتبط :