گهواره سنگی
در این کتاب میخوانید:
کلمنتیا
فصل اول
الیجا اسمیت در گورستان کلیسای ورینگتون ، دهکدهای در بخش سوک پتربورو به دنیا آمد. من این را با اطمینان به شما میگویم، چون مادرش هستم و آن وقت هم بودم.
زمستانی سخت بود، بله خیلی سخت. هیچوقت از یادم نرفته چه زمستان بدی بود. من و پدر و مادرم برای مدتی در کلبهای کنج گورستان زندگی میکردیم. خب، من به آن کلبه میگویم ـ چیزی نبود جز یک اتاق با اجاقی کوچک و کفی کثیف و یک تورفتگی برای هیزم که من رویش میخوابیدم.
وقتی درد زایمان شروع شد مادرم آنجا نبود. به مارک استده رفته بود و قرار نبود تا دیروقت برگرددـ چهارشنبه بود و چهارشنبهها ورینگتون آخرین ایستگاه گاریها بود. نمیدانستم چه وقت قرار بود بچه به دنیا بیاید، دختری جوان بودم و دربارهی این جور چیزها زیاد نمیدانستم. پس دلیلی وجود نداشت که آن روز مادرم به بازار نرود. همین قدر میدانستم دانستم که دو ماه دیگر وقتش بود.
اول فکر کردم که برای عصرانه زیادی نان برشته خوردهام. از وقتی حامله شده بودم گرسنگیام دیوانه وار بود و آنقدر میخوردم که دیگر نمیتوانستم بنشینم. به این خاطر در کلبه بودم، اجاق کوچک را تمیز میکردم، با پدرم که در گوشهای دورتر نشسته بود، زیر نور فانوس خروپف میکرد. بیرون تاریک بود. از همان موقع که غذا خورده بودم حال خوبی نداشتم. و همانطور که دستمال میکشیدم پیچ و تاب میخوردم، روی پاهایم جا به جا میشدم که انگار مفید بود. هرچند اصلاٌ خسته نبودم، انگار میتوانستم آن اجاق را آنقدر بسابم که صورت خودم را در آن ببینم.
تازه دور ماهی تابه را تمیز کرده بودم که درد آمد، معلوم نبود از کجا. انگار درد درون من مثل سنگ ریزه هایی بود در ته سطل و در آب غلت میخورد، آن وقت ناگهان همهی سنگ ریزهها یک جا جمع میشدند، در صخرهای، که کنارهی سطل را سوراخ میکرد، درون مرا، و این طوری ناگهان فهمیدم که صخره درون من بود و برای پیدا کردن راه خروج پایین و پایین تر میرفت.
وقت نبود که نظافت را تمام کنم. پارچه را به داخل سطل کنار اجاق انداختم و شالم را از صندلی پشت سرم چنگ زدم. خدا را شکر که پدرم خواب بود، قبل از آنکه باعث بیآبرویی خودم شوم از در زدم بیرون. چهار دست و پا افتادم و فریاد زدم.
میدانستم که باید به پشت کلبه بروم تا اگر پدرم بیدار شد و به دنبال من آمد مرا نبیند. چند دقیقه وقت داشتم که چهار دست و پا بخزم پیش از آنکه درد دوباره شروع شود... وای... خوشبختانه شبی طوفانی بود و خواب پدر من هم سنگین. چند متر دورتر. با هجوم سومین درد، فقط به پشت کلبه رسیده بودم اما دیگر ابایی نداشتم که کسی صدایم را بشنود یا مرا ببیند. زمین نمناک بود، پس خودم را به روی قبری صاف کشاندم و بالای آن جمع شدم، چهار دست و پا، دو طرف قبر را گرفتم. باز درد آمد... . این بار صدایم متفاوت بود. مثل گاو ماغ میکشیدم و درد از درون مرا میفشرد. بعد آرام گرفت.
در فاصلهی کوتاه تا درد بعدی به یک طرف برگشتم و دامنم را بالا زدم. نترسیده بودم. فقط قوی بودم، هنوز یادم هست. احساس درد از یاد میرود ـ رسم طبیعت است تا تو را بفریبد که بار دیگر مرتکبش شوی ـ اما من هرگز فراموش نکردم چهقدر مصمم بودم. ذره ذرهی وجودم میخواست کار را تمام کند. نوزاد من به دنیا میآمد.
لیجا از اول دردسر بود. میدانم، مردم دوست دارند بگویند که بچه بزرگ کردن بدون پدر خیلی سخت است اما لیجا به حد کافی...
فصل دهم
و دانیل آمد.
طبیعی است که ما در یک چشم به هم زدن از شر الیجا خلاص شدیم. کلمنتیا به دنبال خانم داسون رفت. لیلی خبر را شنید و از بستر بیماری بیرون آمد و خانم داسون دو تا خواهرزادههایش را آورد که داشتند آموزش میدیدند. ناگهان خانهی کوچک ما پر از زن شد ـ هر چند آنها را فقط چهره هایی تار میدیدم چون اصلاٌ آنجا حضور نداشتم.
بعد من دانیلم را به اتاق خوابم در طبقهی بالا بردم، دیگران پایین سرگرم بودند. یکی از خواهرزادهها چای پررنگ با کلی قند و نان تست آغشته به پیه خوک برایم آورد و من با یک دست خوردم و نوشیدم چون نمیتوانستم خودم را راضی کنم که از بچهام دل بکنم. به خودم گفتم هرگز در تمام زندگیام از او دل نمیکنم.
دانیل، به گونههای کوچک براقش خیره نگاه کردم، لکههای خون روی یکی از ابروهایش بود، کمی موی براق روی سر داشت. چشمهایش کاملاٌ بسته بود، مثل اینکه به من میگفت «طول میکشد که من به همه چیز عادت کنم. کمی به من وقت بده.» در گوشش گفتم «تمام مدت تو آنجا بودی ! من همه جا میرفتم و نمیدانستم چه کسی درون من است و تو تمام مدت آنجا بودی.»
وقتی چای و تستم را تمام کردم، خواهرزاده با شانه برگشت و موهایم را با جدیت شانه زد «حالا باید به من بگویی کجا میتوانم یک دست لباس خواب تمیز پیدا کنم که بپوشی. باید مرتبت کنیم تا شوهرت را به خانه راه دهیم.»
شوهر... ؟ آه تازه به یاد الیجا افتادم. در تمام مدتی که خواهرزاده خانم والتون موهایم را شانه میزد همینطور خیره به دانیال نگاه میکردم «بهتر است تو را به پدرت نشان بدهم، اینطور نیست کوچولوی من؟»
وقتی آماده شدم همگی مرا تنها گذاشتند. چشمهای دانیل هنوز محکم بسته بود و من یکسره به او نگاه میکردم که متوجه شدم سایهای در آستانه است. سرم را بلند کردم اما به نجوا گفتم «یواش بیا الیجا. خواب است.»
تا مدتی من ملکهی خیابان پردایز بودم. مدتها میشد که پسری در خیابان ما به دنیا نیامده بود. پس من و دانیل را حسابی لوس میکردند. کلی خرت و پرت برایمان آوردند ـ خانم هرن یک کلاه بچه گانهی لبه توردار از پیکز خرید، عجیب ترین چیزی بود که در عمرم دیده بودم، با منگولهای کوچک بر بالای آن، دانیل من مثل جنها شده بود اما خب باید به شما بگویم که کلی پولش بود. خانم والتون تا مدتها دو بار در هفته برای ما پای ریواس درست میکرد ـ میگفت من باید انرژی داشته باشم ـ و من تا آن موقع خیلی ریواس دوست داشتم اما بعد از مدتی حالم از بویش به هم میخورد و تا امروز هم وقتی بوی ریواس به مشامم میخورد حالم بد میشود. تک تک بچههای خیابان میآمدند و التماس میکردند که دانیل را بغلشان بگذارم. ما به همه تعلق داشتیم. هیچوقت من این قدر مهم یا لوس نشده بود. بهترین دوران زندگیام بود.
آن وقت یک شب از خواب بیدار شدم. نمیدانستم ساعت چند است، اما بیدار شدم و دیدم شوهرم کنار تخت من ایستاده است. او تمام روز و شب بیرون بود و من شبها زود میخوابیدم.
«رزی برو کنار» صدایش هیجان زده بود و نامفهوم. دانیل کنار من بود.
خواب آلود گفتم» نمیتوانم بچه...»
«پس بچه را ببر کنار.» لحنش کاملاٌ تغییر کرده بود. من روی آرنج هایم بلند شدم.
به طور قطع میدانستم چه میخواست و خواستهاش را غیرمنطقی نمیدیدم چون چندین ماه میگذشت و این بخشی از زندگی مان بود که قبلاٌ برای ما خیلی مهم بود. به نظرم آمد که من از زمان تولد دانیل اصلاٌ به الیجا توجه نکرده بودم. خیلی از زنها در خیابان در گوشم گفته بودند که نباید نیازهای شوهرم را از یاد ببرم اگر نمیخواستم از دستم برود.
سرم گیج بود، یک ساعت نمیشد که به دانیل شیر داده و به یکی از آن خوابهای عمیق و آرام بخش پس از شیردادن فرورفته بودم، اما بلند شدم و دانیل را برداشتم. هنوز برایش سبد نداشتیم، این یکی را همسایهها نیاوردند. الیجا گفته بود که خودش یکی میبافد و من هنوز منتظر بودم. دلم نمیآمد دانیل را روی زمین بگذارم، پس یکی از کشوهای کمد گوشهی دیوار را باز کردم و او را آرام بین لباسهای زیرم گذاشتم. تکان نخورد.
به رختخواب برگشتم و دراز کشیدم و بندهای لباس خوابم را باز کردم.
مسأله این نبود که نمیخواستم فقط احساس بدی داشتم. وقتی لمسم کرد نمیتوانستم این فکر را از خودم دور کنم که او چیزی را...
فصل دوازدهم
تمام آن زمستان را در اردوگاه عمومی استوربریج ماندیم اما به محض آنکه در بهار بعدی هوا خوب شد با یک گاری و یک چادر راه خود را پیش گرفتیم. لیجا مهارت لازم را برای اجارهی چرخ چاقوتیزکنی کسب کرد و من و او میتوانستیم دور دهکدهها بگردیم، رز هم با بچهها خانه به خانه میرفت. لیجا چاقو تیز میکرد و من فال میگرفتم یا در سبد کالا میفروختم. من از این کار خوشم میآمد، در حالی که لیجا را حین کار تماشا میکردم تملق زنان خانهدار را میگفتم، دوست داشتم وقتی لیجا چاقوها را تیز میکرد جرقه هایی را ببینم که از آنها بلند میشد و صدای خش خش تیغه را بر لبهی سنگ بشنوم. هر صدا یعنی کمی پول بیشتر. هر چرخش سنگ یعنی آنکه با گرسنگی یک قدم بیشتر فاصله میگرفتیم.
نه، مردم همیشه با ما بد نبودند. در یک دهکده، کشیشی را در خیابانها دیدم که سر راه ما را در جاده گرفت تا با ما حرف بزند. من همیشه نسبت به کشیشها محتاطم، احتمالاٌ میگویید دلیلش هم روشن است. اما این یکی به من لطف کرد و گفت که آن روز عصر برای سالمندان مهمانی چای داشتند و پرسید دوست دارم بروم؟
خب حسابی کیف کردم. تا آنجا که میتوانستم نوشیدم. بعد همه نشستیم، همهی ما پیران و کشیش عکس هایی از سرزمینهای خارجی را نشانمان داد. موقع ترک آنجا مرا تبرک کرد و یک بسته چای به من داد که با کلمات محبت آمیز در دست هایم گذاشت و گفت که همیشه از ورود مردم هم نژاد من به کلیسای خودش خوش حال میشود. آن وقت نتیجه گرفتم که کشیشها را دوست دارم. فایده و ویژگی آنها را میفهمیدم.
بچهها بزرگ میشدند. دانیل پسر خوبی بود ـ بارتلمویو شیطان بود، مهتیبل... بچهای تنها و منحصر به فرد باقی ماند.
در آن موقع او تنها نوهی دختر من بود، مطمئناٌ از هر چه میدانستم کمی به او میآموختم. به او یاد دادم چهطور تا حدی که میلهی توی پایش اجازه میداد خم شود و او در آموختن بیباک بود. به او آموختم چهطور کف دست خانمی را بگیرد و با سرانگشت خود خطوط آن را دنبال کند. «تو باید دست یک خانم را ملایم تر از آنچه قبلاٌ لمسش کنند لمس کنی. باید دست را محکم نگه داری اما با ملایمت لمس کنی. به این ترتیب حس میکند ازش حمایت میکنند، مراقبش هستند، از او چیزی را درخواست میکنند. هیچوقت عجله نکن، دخترم. دست او را درست بگیر آن وقت بهای لازم را میپردازد، هر چه هم برای آیندهاش پیش بینی کرده باشی. برای یک لحظه به آنها توجه کردهای ـ و به همین خاطر به تو پول میدهند. پول میدهند چون درباره شان کنجکاو بوده ای.»
من هیج «غربتیِ» خوش بختی را ندیدم که به این مزخرفات اعتقاد داشته باشد.
و آیندهی ما چه بود؟ خب، هرگز نخواستم آینده را نگاه کنم. این طرز فکر کردن خیال بافی به دنبال دارد و خیال بافی شر به بار میآورد. وقتی قابلمهای داری که باید پرش کنی، باید کار را تمام کنی، بدون فکر کردن. اگر در آن موقع از من میپرسیدی که فکر میکنم در چند سال آینده چه اتفاقی میافتد؟ من شانه بالا میانداختم. مثل روزی که با الیجا مشاجره داشتم و او به من میگفت مادر تو باید این چیزها را بفهمی، الآن قرن بیستم است و من باز هم شانه بالا انداختم، نمیتوانم بگویم قرنی که به آن پا میگذاشتیم با قرن قبل خیلی تفاوت داشت.
میکوشم بگویم برایم معلوم نبود تا چه وقت به زندگی خانه به دوشی ادامه میدهیم ـ آن موقع دوره گرد بودیم و همین کافی بود. اما میدانستم که دشوار بود و در کل بعد از مدتی چندان هم خشنود نبودم. در ابتدا خیلی خوب بود که به جایی برمی گشتیم که به آن تعلق داشتیم. اما بعد از مدتی کم کم به خودم میگفتم خیلی لذت بخش است که سقفی محکم بالای سرت داشته باشی وقتی باران مثل دم اسب میبارد.
راستش درست مثل همیشه بود. من اصلاٌ مطمئن نبودم به کجا تعلق داشتم.
این حس هول انگیزی است که بدانی متفاوتی. این آگاهی ـ که تمام مدت چیزی در تو و اطرافت وجود دارد که یا اشتباه است یا نادرست و یا نامناسب. در خیابان پردایز همه چیز آسان بود. من بیگانه بودم چون یکی از آن مردم بودم، زنی کولی و به آن...
"وقتی مریض میشوی دنیا آب میرود. مریض شدن همین است. وقتی هر روز بیرون رفتن دشوارتر میشود مرزهای جهان را گم میکنید و آن وقت چیزهایی که از دست میدهید نزدیک و نزدیکتر میشود، نزدیکتر به خانه. اول نمیتوانی به سفرهای طولانی بروی ـ بعد به میدان بازار و به دکهی الیجا هم نمیتوانی بروی تا برایش ساندویچ ببری. دیر یا زود حتی نمیتوان برای نان تازه به ته خیابان بروی که با آن ساندویچ درست کنی ـ الیجا باید خودش این کار را بکند. بعد هر روز بیرون آمد از رختخواب دشوار و دشوارتر میشود، طوری که طبقهی پاین خانه را از دست میدهی ـ حیاط، هال، آشپزخانه، اتاق نشیمن و بعد زمینگیر میشوی، حتی اتاق خوابت را هم از دست میدهی، فقط میتوانی از زیر لحاف به آن نگاه کنی که انگار از میان آینه به آن مینگری.
آینهای که از درد ساخته شده است. گاه که درد اوج میگیرد، آینه تار میشود. بعد هیچ چیز نمیتوانی ببینی. آینه همیشه آنجاست، اما نیمه شفاف ـ تو آنقدر به آن خو میگیری که یادت میرود جهان بدون آینهی درد چهطور به نظر میآید.
"
نشر قطره | Ghatreh Publications 



