چرا حافظ همیشه با ماست؟
برگرفته از کتاب «از این دوراهه منزل»
اثر: بهاءالدین خرمشاهی
تقدیم به جشننامه استاد دکتر منوچهر مرتضوی
اشاره
جز آستان توام در جهان پناهی نیست
سر مرا بجز این در پناهگاهی نیست
چرا ز کوی خرابات روی برتابم
کزین بهم به جهان هیچ رسم و راهی نیست
زمانه گر بزند آتشم به خرمن عمر
بگو بسوز که بر من به برگ کاهی نیست
عنان کشیده رو ای پادشاه کشور حسن
که نیست بر سر راهی که دادخواهی نیست
چنین که از همه سو دام راه میبینم
به از حمایت زلفش مرا پناهی نیست
آری از حافظشناس بزرگ زمانه، باید با زبان حافظ سخن گفت:
کس نیست که افتاده آن زلف دوتا نیست
در رهگذر کیست که دامی ز بلا نیست
چون چشم تو دل میبرد از گوشهنشینان
«دنبال تو بودن گنه از جانب ما نیست»
روی تو مگر آینه لطف الهیست
حقّا که چنین است و درین روی و ریا نیست
باز آی که بیروی تو ای شمع دلافروز
در بزم حریفان اثر نور و صفا نیست
تیمار غریبان سبب ذکر جمیل است
جانا مگر این قاعده در شهر شما نیست
گر پیر مغان مرشد من شد چه تفاوت
در هیچ سری نیست که سرّی ز خدا نیست
گر باد فتنه هردو جهان را به هم زند
ما و چراغ چشم و ره انتظار دوست
از دهه چهل، بیش از چهل سال است که دوستدار مرام و مکتب و مروّت و مدارای فخر ایران و افتخار خطّه فرهنگپرور آذربایجان، حضرت استاد دکتر سید منوچهر مرتضوی هستم. و باز به گفته حافظ:
نیست بر لوح دلم جز الف قامت یار
چه کنم حرف دگر یاد نداد استادم
دکتر منوچهر مرتضوی (متولد تبریز، 1308) ادیب، نقّاد ادب، شاهنامهشناس، مولویشناس، حافظشناس، و تاریخنگار نامدار معاصر، استاد و رئیس پیشین و بازنشسته دانشگاه تبریز، فرزانهای فرهنگگستر، و فرهنگپژوهی صاحبنظر، و دریادلی گوهرپرور است. آثار او نسبتاً اندکشمار، ولی همه صاحب عیار، و نکتهآموز و اثرگذارست. از جمله: مسائل عصر ایلخانان، درباره شاهنامه، درباره زبان آذری، جام جم یا تحقیق در دیوان حافظ، و واسطة العقد آنها مکتب حافظ (یا مقدمه بر حافظشناسی)، و نیز شرحی بر مثنوی، یا آراء و اندیشههای مولوی است که هنوز منتشر نشده، و مانند همه دوستداران عرفان و شیفتگان حضرت مولانا، با عشق و اشتیاق، انتظار انتشار آن را دارم.
کمابیش بیست سال است که در نوروز، در لحظه تحویل سال، به شیوه «از همه باز آمدیم و با تو نشستیم»، نامهای که نوروز - نامه میناممش مینویسم، یا درستتر و روشنتر اینکه نوشتن آن، و یک - دو صفحه اول را آغاز میکنم، که سپس در فراغتهای روزهای بعد، تکمیلش میکنم، و گاهی همراه دو - سه عنوان کتاب به محضر ایشان گسیل میدارم. و ایشان، به گونه گونه تفقد و مرحمت پاسخ میدهند؛ و در سالهای اخیر که کسالتی عارض وجود شریفش شده، گاه تلفن را جانشین نامهنگاری گرداندهاند و «کلام دوست شنیدن سلامتست و سعادت / مَن المبلّغ عنّی الی سعاد سلامی».
امیدوارم علاوه بر یادداشت معرفیگونه کوتاهی که در باز نمودن / نمایاندن اجمالی محتوا و وجوه ابتکار و اعتبار و پیشگامی و راهگشایی کتاب مکتب حافظ در کتاب حافظ (از سلسله بنیانگذاران فرهنگ امروز) نوشتهام، ان شاءاللّه مقالتی شایسته شأن آن بنگارم.
اما در همین ایام، یکی از اصحاب جراید سؤال سهل و ممتنعی از بنده کرد که چرا (دیوان) حافظ کهنه نمیشود، یا چرا حافظ همیشه با ماست؟ و با آنکه پاسخهایی، در طی سالیان، در ارتباط با این موضوع عرضه داشته بودم، اما نگارش یک بحث جامع را ضروری یافتم؛ و آن همین مقالهای است، که به دنبال این «اشاره» میآید.
برای حضرت استاد علّامه جناب آقای دکتر مرتضوی، دوام عزت و عافیت، و پرتوافشانی و ذرّهپروری خورشیدوش، از درگاه خداوند سبحان، جلّ و علا ، آرزو دارم.
آری پاسخ به این سؤال را در اغلب آثار حافظپژوهی خود بهنحوی از انحاء آوردهام. از جمله در مقدمه حافظنامه وجوه امتیاز و عظمت حافظ را، در دوازده وجه برشمردهام. یا در کتابها و مقالات دیگرم. در اینجا خلاصه بعضی از حرفهای گذشته را با افزودههای جدید که حاصل تأملات و بازاندیشیهای پس از نگارش و طبع حافظنامه - در بیست سال پیش - و کتابهای دیگر است، عرضه میدارم.
1) یکی از مهمترین وجوه اهمیت و رازهای ماندگاری حافظ این است که او فقط شخصیت «ادبی» نیست. بسیاری از بزرگان شعر کلاسیک ما فقط شخصیت ادبیاند. سلمان ساوجی، جلال عضد، ناصر بخارایی، کمال خجندی، که همعصران و شاید رقیبان هنری حافظ هم هستند فقط شاعر ادیباند. خواجو هم که در جنب شیخ اجل سعدی از استادان و الهامبخشان حافظ است هم ادیب است. گیریم عارف هم باشد. تفاوت خاصی با آنهایی که نام بردیم یا هستند و نام نبردیم ندارد. اما حافظ با همه فرق دارد؛ و چنانکه پیشترها نوشتهام، در جنب مسائل ادبی، و فیالمثل داشتن بیان فصیح و بلیغ، و کاربرد آرایهها در نهایت استادی، به مسائل ابدی هم میپردازد. مسائلی چون عشق، و حدیث وصل و هجران و مهر و وفا، دوستی، شادی، شادخواری و حدیث از مطرب و می گفتن، و وظیفهگر برسد مصرفش گل است و نبید؛ الهامگیری از قرآن، هم در صورتِ کم انسجام غزلها، و هم در معانی، تلمیحات فراوان داشتن به قصص قرآنی، و کمتر از آن به اسطورهها و شخصیتهای افسانهای ایران باستان، یا شاهنامه، پرداختن به دعا و درس و دلزدگی از قیل و قال مدرسه (از قیل و قال مدرسه حالی دلم گرفت / یک چند نیز خدمت معشوق و می کنم + چون صبا مجموعه گل را به آب لطف شست / کژدلم خوان گر نظر بر صفحه دفتر کنم) و پرداختن به باد عطر گردان صبا و باغ و بهار (خوشتر ز عیش و صحبت و باغ و بهار چیست / ساقی کجاست گو سبب انتظار چیست) و از یار با سه چهره آسمانی / انسانی / ادبی، و از «می» هم با سه وجه عرفانی / انگوری / ادبی هم مضمون میپردازد، هم معنا میآفریند. تا سخن از تنهایی، پیری، فقر، امید، ایمان، شک (چو بید بر سر ایمان خویش میلرزم / که دل به دست کمان ابروئیست کافر کیش + من که امروزم بهشت نقد حاصل میشود / وعده فردای زاهد را چرا باور کنم) نیز از کتاب و دفتر و قرآن یاد کردن، و از خرقه و خانقاه و صوفی و مشایخ شهر، و در خرابات مغان (که به ساخته طبع آفرینشگر او از ترکیب خانقاه و میکده و شاید عبادتگاه زرتشتیان است) نور خدا را دیدن و تعجب کردن از اینکه چه نوری ز کجا میبیند.
حاصل آنکه از اغلب وجوه و ارزشهای مثبت یا منفی زندگی با شیوایی و شیدایی مضمون و معناهای باریک و دلنشین میآفریند. و سخن گفتن او از ساقی و «می» که سراسریترین درونمایه شعر اوست، دیوان او را به بزرگترین و هنریترین پدیده خمریهسرایی دو پهلوی شعر فارسی بدل کرده است.
2) تنوع و تعدد مضامین و معانی در شعر او بسی بیشتر از هر شاعر دیگر، حتی سعدی است. تا به آنجا که کتاب جمع پریشان تدوین آقای علیاکبر رزّاز - ویراسته نگارنده این سطور - که به طبقهبندی مفاهیم شعر حافظ اختصاص دارد، بیش از 200 مضمون و معنای بلندبالا - هر یک از طبقهها مشتمل به 10- 15 بیت - دربردارد.
3) آفرینش معانی، با ساختن و پرداختن مضامین فرق دارد. فیالمثل در غزل بلبلی برگ گلی خوشرنگ در منقار داشت / و اندر آن برگ و نوا خوش نالههای زار داشت، همین بیت یعنی مطلع غزل را با مضمون گل و بلبل و مناسبات آنها آغاز میکند، ولی بلافاصله از مضمون، به معنی میگراید: گفتمش در عین وصل این ناله و فریاد چیست / گفت ما را جلوه معشوق بر این کار داشت. یا در این دو بیت آغازین غزلی دیگر میگوید:
صبحدم مرغ چمن با گل نوخاسته گفت
ناز کم کن که در این باغ بسی چون تو شکفت
گل بخندید که از راست نرنجیم ولی
هیچ عاشق سخن سخت به معشوق نگفت
که بیت اول مضمونپردازانه و بیت دوم معنی آفرینانه است.
پیشنهاد میکنم که شعر حافظ (و هر شاعر دیگری را که دوست دارید) از این منظر مطالعه و در آن تأمل کنید و بهتر است فیالمثل غزلهای یکی از غزلسرایان معاصر حافظ فیالمثل سلمان یا خواجو را که انصافاً غزلسرایان برجستهای هم هستند از همین لحاظ با شعر حافظ مقایسه کنید تا برایتان معلوم شود که حافظ ادیب مضمونساز نیست، بلکه متفکر معنیپرداز است. با توجه به این نکته که قدما، بهویژه تذکرهنویسان، معنی و مضمون را مترادف به کار بردهاند، اما تقسیمبندی ما ولو آنکه قراردادی باشد، مشکل گشاست، و اگر گزافهگویی نباشد، حتی نگاه ما را به شعر و شعرشناسی متحوّل میکند.
4) دستورمندی و فصاحت. اگر سعدی به حق افصح المتکلمین است، حافظ در بیان بدیع معانی، چنانکه افتد و دانی افصح المتفکرین است. چه تا شیوا اندیشی در ذهن کسی نباشد، شیواسرایی هم در زبان او نخواهد بود.
منظور از دستورمندی شعر حافظ این است که عبارات و جملات او (که غالباً هر جمله را در یک مصرع بیان میکند) به نحوی تام و تمام، بر وفق دستور زبان فارسی است؛ و بسیار کم پیش میآید که اجزا، و عناصر جمله / مصراع را فیالمثل بر اثر و به خاطر رعایت وزن و قافیه از جای قانونی آنها تغییر دهد. همچنین بخش اعظم غزلهای او ردیف دارد، و بخش اعظم آنها «فعلی» است. و از آنجا که در جمله صحیح و سلیس فارسی جای فعل در آخر جمله است، بیشتر غزلهای او - که گفتیم ردیفدار است - به فعل ختم میشود:
ساقی بیا که یار ز رخ پرده برگرفت
کار چراغ خلوتیان باز درگرفت
بار غمی که خاطر ما خسته کرده بود
عیسی دمی خدا بفرستاد و برگرفت
زین قصّه هفت گنبد افلاک پر صداست
کوتهنظر ببین که سخن مختصر گرفت
همچنین:
حسنت به اتفاق ملاحت جهان گرفت
آری به اتفاق جهان میتوان گرفت
(تا آخر غزل)
همچنین:
هر چند پیر و خسته دل و ناتوان شدم
هرگه که یاد روی تو کردم جوان شدم
از آن زمان که فتنه چشمت به من رسید
ایمن ز شرّ فتنه آخر زمان شدم
من پیر سال و ماه نیم یار بیوفاست
بر من چو عمر میگذرد پیر از آن شدم
همچنین:
دیشب به سیل اشک ره خواب میزدم
نقشی به یاد خط تو بر آب میزدم
روی نگار در نظرم جلوه مینمود
وز دور بوسه بر رخ مهتاب میزدم
همچنین:
گرچه بر واعظ شهر این سخن آسان نشود
تا ریا ورزد و سالوس مسلمان نشود
(تا آخر غزل)
همچنین:
مژده وصل تو کو کز سر جان برخیزم
طایر قدسم و از دام جهان برخیزم
گرچه پیرم تو شبی تنگ در آغوشم کش
تا سحرگه ز کنار تو جوان برخیزم
همچنین:
گر من از سرزنش مدعیان اندیشم
شیوه مستی و رندی نرود از پیشم
زُهد رندان نو آموخته راهی به دهیست
من که بدنام جهانم چه صلاح اندیشم
شاه شوریده سران خوان من بیسامان را
زانکه در کم خردی از همه عالم بیشم
اعتقادی بنما و بگذر بهر خدا
تا در این خرقه ندانی که چه نادرویشم
آری اینگونه شواهد و امثله، اکثر قریب به اتفاق شعر دستورمند حافظ را تشکیل میدهد. این دستورمندی که حاصل شیوا اندیشی و سلامت طبع و سلامت نحو و تقطیع استادانه اجزای کلام است، دست به دست اندیشه والای حافظ داده، و شاخهنبات کلک او، چه بسیار گزینگویه و مَثَل (ضربالمثل) پدید آورده است. چندان که در اغلب غزلهای او یک - دو نمونه نمایان، هدیه به فارسیزبانان شده است:
الا یا ایها السّاقی ادرکأساً و ناولها
که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها
شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل
کجا دانند حال ما سبکباران ساحلها
صلاح کار کجا و منِ خراب کجا
ببین تفاوت ره کز کجاست تا بکجا
مبین به سیب زنخدان که چاه در راهست
کجا همی روی ای دل بدین شتاب کجا
اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را
(در این غزلیات اغلب ابیات حکم ضربالمثل و کلمات سایر پیدا کرده است).
آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرفست
با دوستان مروّت با دشمنان مدارا
(اغلب ابیات این غزل هم بر سر زبان فارسیزبانان است).
عنقا شکار کس نشود دام باز چین
کانجا همیشه باد به دستست دام را
ما در پیاله عکس رخ یار دیدهایم
ای بیخبر ز لذّت شُرب مدام ما
هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
ثبت است بر جریده عالم دوام ما
ترسم که صرفهای نبرد روز بازخواست
نان حلال شیخ ز آب حرام ما
ماجرا کم کن و بازآ که مرا مردم چشم
خرقه از سر به درآورد و به شکرانه بسوخت
البته این بیت، شهره به دشواری و دیریابی است. در حافظنامه شرح کاملی از آن به دست دادهام. در یک کلام به یار آزردهاش میگوید: دیگر بیش از این ماجراجویی مکن و از در صلح و صفا درآ. چرا که مردمک چشم من با اشکریزیهای افشاگرانهاش باعث شد که من خرقهام را به درآورم، و به مدلول «ای بسا خرقه که مستوجب آتش باشد» آن را به شکرانه رفع تظاهر و کناره گرفتن از زهد ریایی خود، در آتش بسوزانم چنانکه در جای دیگر گوید: گفت و خوش گفت برو خرقه بسوزان حافظ / یا رب این قلبشناسی ز که آموخته بود. یا همچنین گوید: حافظ این خرقه بینداز مگر جان ببری / کآتش از خرقه سالوس و کرامت برخاست.
بکن معاملهای وین دل شکسته بخر
که با شکستکی ارزد به صد هزار دُرست
به صدق کوش که خورشید زاید از نفست
که از دروغ سیهروی گشت صبح نخست
به هست و نیست مرنجان ضمیر و خوش میباش
که نیستیست سرانجامِ هر کمال که هست
من همان دم که وضو ساختم از چشمه عشق
چار تکبیر زدم یکسره بر هرچه که هست
چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست
سخنشناس نئی جان من خطا اینجاست
از آن به دیر مغانم عزیز میدارند
که آتشی که نمیرد همیشه در دل ماست
آن کس است اهل بشارت که اشارت داند
نکتهها هست بسی محرم اسرار کجاست
هر سرِ موی مرا با تو هزاران کارست
ما کجائیم و ملامتگر بیکار کجاست
ساقی و مطرب و می جمله مهیاست ولی
عیش بییار مهنّا نشود یار کجاست
حافظ از باد خزان در چمن دهر مرنج
فکر معقول بفرما گل بیخار کجاست
حافظ چه شد ار عاشق و رندست و نظرباز
بس طور عجب لازم ایام شبابست
رواق منظر چشم من آشیانه تست
کرمنما و فرودآ که خانه خانه تست
و نه دهها بلکه صدها بیت عالی دیگر که اغلب فارسیزبانان از شعر حافظ در ذهن یا بر زبان دارند. و در این زمینه خانم فرشته سپهر کتابی به نام صراحی می ناب: ارسال المثل در شعر حافظ ، با شرح و بیان تألیف کردهاند که از سوی انتشارات امیرکبیر بارها منتشر شده است.
5) اصلاحگری اجتماعی و انتقادگریهای حافظ. در عصر حافظ دو نهاد مقدس یعنی شریعت و اصحاب آن، و طریقت و احباب آن، از جاده عرف و اخلاق، انحراف یافته بود. شرحش را همه میدانیم. لذا تفصیل نمیدهم. غزلهایی چون واعظان کاین جلوه در محراب و منبر میکنند، یا صوفی نهاد دام و سر حقّه باز کرد، در میان اشعار حافظ ، تک افتاده نیست. حافظ اگرچه اهل عرفان بود، ولی عرفانش در حدّ بزرگانی چون سنایی، عطار، و مولوی نبود. این سه تن «عارفِ شاعر» بودند ولی حافظ «شاعر عارف». اما حافظ بیشبهه بین عرفان نظری بدون خرقه و خانقاه از یک سو، و تصوف عملی بعضی از صوفیان کژراه که «لقمه شبهه» میخوردند و «پشمینهپوش تندخو» بودند و «از عشق نشنیده بو»، فرق میگذاشت.
حافظ نه فقط از کژراهه روان تصوف و از آلایش خرقه، و خانقاهنشینان بیصفا، بلکه از موقوفهخواران نیز به انتقاد یاد میکند (بیا که خرقه من گرچه وقف میکدههاست / ز مال وقف نبینی به نام من درمی + فقیه مدرسه دی مست بود و فتوا داد / که می حرام ولی به زمال اوقافست). حافظ حتی از نهادهای دینی روزگار خود نیز منتقدانه سخن میگوید (گر ز مسجد به خرابات شدم خرده مگیر / مجلس وعظ درازست و زمان خواهد شد + یاد باد آنکه خراباتنشین بودم و مست / و آنچه در مسجدم امروز کمست آنجا بود).
6) دعوت به «گذران خوش» به جای «خوشگذرانی». سهگانی «می و معشوق و مطرب»، اگر نه همواره، اغلب استعاری یا نمادین است. به گفته شبلی نعمانی در شعرالعجم، حافظ ادامه دهنده مکتب و مرام خیام است. میتوان گفت شک و شبهات و نومیدیاش از خیام کمتر، بلکه عشق و امید و ایمان از ارکان جهانبینی و لاجرم جهان شعری اوست. خیام نیز بادهاش استعاری است، ابعادی فراتر و اسطورهای دارد، مرادش از «می» چیزی است که حافظ میگوید: ز باده هیچت اگر نیست این نه بس که تو را / دمی ز وسوسه عقل بیخبر دارد. اگرچه هم در رباعیات خیام، هم در غزلیات حافظ حدیث «صد لقمه خوری که می غلامست آن را» (خیام)، و «باده از خون رزان است نه از خون شماست» (حافظ) به تکرار و تواتر آمده است.
می و معشوق و ساقی و مطرب، در اغلب غزلها و ابیات حافظ حضور دارد. شکرخواب صبحدم، و امن و فراغ خاطر هم نعمتهایی است که حافظ درپی آنها هم هست. و بر اینها، قناعت را هم باید افزود: در این بازار اگر سودیست با درویش خرسند ست / خدایا منعمم گردان به درویشی و خرسندی. حاصل آنکه حافظ بیشتر از آنکه اهل ناز و نعمت باشد، اهلِ نوازشِ نعمت است. و با روح و روحیه نستوه و امیدوارش از گریوههای زندگی سبکبار میگذرد. زندگی زیبا و زیباییشناسانه دارد، بیآنکه اهل تجمل باشد (گلعذاری ز گلستان جهان ما را بس / زین چمن سایه آن سرو روان ما را بس + یار با ماست چه حاجت که زیادت طلبیم / از گرانان جهان رطل گران ما را بس + حافظ از مشرب قسمت، گله ناانصافیست / طبع چون آب و غزلهای روان ما را بس).
7) دعوت به عشق. عشق و رندی دو پیام و در عین حال دو دستاورد بزرگ و اصلی در شعر حافظ است. (طفیل هستی عشقند آدمی و پری / ارادتی بنما تا سعادتی ببری + عاشق شو ارنه روزی کار جهان سرآید / ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی + عشق و شباب و رندی مجموعه مرادست / چون جمع شد معانی گوی بیان توان زد + اهل نظر در عالم در یک نظر ببازند + عشق است و داو اول بر نقد جان توان زد + هر آنکسی که در این جمع نیست زنده به عشق / بر او نمرده به فتوای من نماز کنید + مصلحت دید من آنست که یاران همه کار / بگذارند و سر طرّه یاری گیرند). چنانکه در نوشتههای پیشین خود آوردهام عشق و معشوق در حافظ ، هم آسمانی است، هم انسانی / زمینی، و هم گاهی نه این است و نه آن و عشق / معشوق ادبی (نمادین) است که دستمایه مضمون و معنا آفرینی از اسطوره عظیم عشق است.
8) دعوت به رندی. رندی «حکمت متعالی» حافظ است. ظهور رند به عنوان قهرمان و در عین حال ضد قهرمان در ادب عرفانی ایرانی، از همان آغاز اوجگیری شعر عرفانی فارسی در آثار سنایی است. سپس اوجش را در آثار عطار مییابد، و در تصویر رند عطار، بیشتر جنبه عرفانی دیده میشود.
اما رند حافظ که از همان سرچشمهها آب میخورد، از ترکیب گدای اهل دل، با «ولی» / انسان کامل است که خود آرمان و اسطوره عرفانی است. در یک کلام رند حافظ کمتر عرفانی است (سرم به دنیی و عُقبی فرو نمیآید / تبارکاللّه از این فتنهها که در سرِ ماست). و کمتر از آن جنبه دینی دارد، بلکه آنتیتز زاهد است، و صد البته مراد از زاهد، زاهد مغرور ریاکار است، نه پارسای پاکدل دینورز: زاهد غرور داشت به مقصد نبرد راه / رند از سر نیاز به دارالسلام رفت. آری رندِ حافظ همان حافظِ رند است: عاشق و رند و نظربازم و میگویم فاش / تا بدانی که به چندین هنر آراستهام + رندیآموز و کرم کن که نه چندان هنرست / حیوانی که ننوشد می و انسان نشود. در حافظنامه و آثار پیشین تصویر کاملتری از رند حافظ با الهام از حرف و سخن و اندیشههای او ترسیم شده، گفتم کنایتی و مکرر نمیکنم. اما این نکته را نیز باید بیفزایم که رندی حافظ که اوج عالی عشق و اندیشه و عرفان اوست، فرق فارق با رندی و «مرد رندی» فرصتطلبانه دارد. عشق و عرفان و ایمان، حیات طیبه او را شکل داده و رستگاریبخش اوست؛ و در جنب آن رندی و خوشباشی و طنز و طیبت، برای او رهایش و گشایش عرفی و اینجهانی به بار آورده است: زاهد ار رندی حافظ نکند فهم چه شد / دیو بگریزد از آن قوم که قرآن خوانند، که در این بیت با طنز و هوشمندی و جسارت رندانه، زاهد ریایی را به نوعی شیطان، و رندی ورزیدن خود را به نوعی امر مقدس، نظیر خواندن قرآن بهشمار آورده است. چنانکه با همین شیوه و شگرد رند را همْ رتبه «ولی» قلمداد کرده است: رندان تشنه لب را آبی نمیدهد کس / گویی ولیشناسان رفتند از این ولایت. او از رندی نه فسق و فجور، بلکه فتح و فتوح دیده است که میگوید: به صفای دلِ رندانِ صبوحیزدگان / بس درِ بسته به مفتاح دعا بگشایند.
9) دعوت به اخلاق. حافظ به تمام معنای کلمه حکیم است، و جانب اخلاق را همواره عزیز داشته و هرگز فرو نگذاشته است. اول از همه از «خودبینی» پرهیز داده است: فکر خود و رای خود در مذهب رندان نیست / کفرست در این مذهب خودبینی و خودرایی + در دایره قسمت ما نقطه تسلیمیم / لطف آنچه تو اندیشی حکم آنچه تو فرمایی. در همین غزل نکته اخلاقی دیگری آورده است: دایم گل این بستان شاداب نمیماند / دریاب ضعیفان را در وقت توانایی. در اغلب غزلها، یک دو بیت، همه در اوج اعتلا و تلألؤ در تعلیم مکارم اخلاق دارد: جمشید جز حکایت جام از جهان نبرد / زنهار دل مبند بر اسباب دنیوی + خوش وقتِ بوریا و گدایی و خواب امن / کاین عیش نیست درخور اورنگ خسروی + دهقان سالخورده چه خوش گفت با پسر / کای نور چشم من بجز از کشتهندروی.
گاه غزلی را رندانه آغاز میکند ولی با اندیشه اخلاقی و عرفانی - انتقادی پیش میبرد:
ساقیا سایه ابرست و بهار و لب جوی / من نگویم چه کن ار اهل دلی خود تو بگوی
+ بوی یکرنگی از این نقش نمیآید خیز / دلق آلوده صوفی به می ناب بشوی + سفله طبعست جهان بر کرمش تکیه مکن / ای جهاندیده ثبات قدم از سفله مجوی + دو نصیحت کنمت بشنو و صد گنج ببر / از درِ عیش درآ و به ره عیب مپوی + شکر آن را که دگر باز رسیدی به بهار / بیخ نیکی بنشان و گل توفیق ببوی + روی جانانطلبی آینه را قابل ساز / ورنه هرگز گل و نسرین ندمد ز آهن و روی + گفتی از حافظ ما بوی ریا میآید / آفرین بر نفست باد که خوش بردی بوی. گاه سراپای غزل گزین گویههای حکمی و تجربی - اخلاقی است:
دوش با من گفت پنهان کاردانی تیزهوش
وز شما پنهان نشاید کرد سرّ میفروش
گفت آسان گیر بر خود کارها کز روی طبع
سخت میگردد جهان بر مردمان سختکوش
با دل خونین لب خندان بیاور همچو جام
نی گرت زخمی رسد آیی چو چنگ اندر خروش
تا نگردی آشنا زین پرده رازی نشنوی
گوش نامحرم نباشد جای پیغام سروش
در حریم عشق نتوان زد دم از گفت و شنید
زآنکه آنجا جمله اعضا چشم باید بود و گوش
بر بساط نکتهدانان خودفروشی شرط نیست
یا سخن دانسته گو ای مرد عاقل یا خموش
آری به آوردن مثالهای بیشتر نیازی نیست، اگر از این دید که در این مقاله مطرح شد بنگرید و دیوان را بازخوانی کنید، به این نتیجه خواهید رسید که در اغلب غزلهای حافظ ، یک - دو بیت در حد و حکم ضربالمثل است، و همانها یا یک - دو بیت دیگر گزینگویه اخلاقی است.
10) زیبایی آفرینی. سخن حافظ ، چه در وصف طبیعت و باغ و بهار، چه در وصف ساقی و می و معشوق و مطرب، چه وصف عشق و نظربازی و رندی، چه انتقاد از تباهیهای روزگار، و چه بیان حکمت و نکات اخلاقی باشد، از نظر صورت و محتوا زیباست، از نظر الفاظی که شیوا میآورد، و از نظر معانیای که هوشمندانه میپرورد، زیباست. لازم است اندک تأملی کنیم که این زیبایی چگونه است و با زیباییهای دیگر - اعم از طبیعی یا ساخته و پرداخته دست بشر - چه روابط یا چه فرقهایی دارد.
گلها و گیاهان غالباً، از دید بشر، بهویژه طبایع ظریف و ظرافتاندیش و ظرافتیاب، زیبا هستند. لاله، نرگس و بنفشه هریک زیباییهایی دارند. طبع خلّاق حافظ ، با حُسن تعلیل (دلیل آفرینی هنری، اما نه واقعی) و ساز و کارهای ذهنی - زبانی دیگر به آنها نقشهای تازه میدهد:
به یاد نرگس مست بلندبالایی
چو لاله با قدح افتاده بر لب جویم.
یا:
مگر که لاله بدانست بیوفایی دهر
که تا بزاد و بشد جام می ز کف ننهاد.
همه ما بارها - در کودکی، نوجوانی، جوانی، میانسالی و پیری، بسته به سنّ و سالمان - بر لب جویباری نشستهایم، و گذر آب را در جوی تماشا کردهایم. اما حافظ به آن ارزش نمادین داده و چنین گفته است:
بر لب جوی نشین و گذر عمر ببین
این اشارت ز جهان گذران ما را بس.
پس زیبایی در شعر حافظ - و نه فقط حافظ ، اصولاً در شعر خوب - نه طبیعی است، نه مصنوعی، بلکه زیبایی فرهنگی / عقلی / خیالین است. واقعیتش - بسته به ذهن و زبان و فرهنگ خوانندهاش - هیچ کمتر از واقعیت واقعیتهای دیگر نیست. اما اگر شاعری کلیشهسرا، و مکررگو و گوینده واضحات، بدون دخالت آفرینشهای هنری باشد، طبعاً کمتر زیبایی پدید میآورد، یا هیچ. حافظ شرابِ خونْ رنگ را در پیاله میبیند و این برایش دل خونین، و لبه گشاده پیاله، برایش لب خندان را تداعی میکند، و از طریق تداعی تضاد به یاد این واقعیت میافتد که چنگ (سازِ چنگ) با کمترین زخمهای به صدا درمیآید. این روابط و تداعیها را درهم میتند و با لفظی روشن چنین میگوید:
با دل خونین، لب خندان بیاور همچو جام
نی گرت زخمی رسد آیی چو چنگ اندر خروش
و از تأمل در تاریکی صبح کاذب، و رو به روشنی / سپیده رفتن صبح صادق که منتهی به طلوع خورشید میشود این بیت جاودانه (قطعهای زیبایی هنری / فکری / فرهنگی) پدید میآورد:
به صدق کوش که خورشید زاید از نَفَست
که از دروغ سیهروی گشت صبح نخست
شعر حافظ ، اگرچه حسن خداداد دارد و حاجت مشاطه نیست حسن خداداد را، با آمیزش و افزایش دو هنر دیگر، یعنی خوشنویسی و خوشخوانی، اوج بیشتر و دیگری یافته است. در 50 - 60 سال اخیر بارها دیوان حافظ را خوشنویسی کردهاند، شاید آغازش در کتابت منسوب به میرعماد، سپس زرین خط ، سپس استادان معاصر عباس اخوین، مرتضی عبدالرسولی، غلامحسین امیرخانی، امیر فلسفی، و به ارزیابی بنده که نقش مصحح داشتهام فراتر از همه کتابت سید محمد احصایی است و این روند پایانی ندارد. همینگونه است خوشخوانی غزلهای حافظ که در همین 5 -6 دهه اوجگرا بوده است.
11) تأویلپذیری شعر حافظ. و این قولی است که جملگی برآنند. تنوع و تعدد مضامین و معانی شعر حافظ ، که بر مبنای ایهام و گاه ابهام هنری، و اصرار رندانه حافظ بر دوگانه گویی و گاه سهگانهسرایی (می و معشوق که هر یک مادی و معنوی و ادبی دارد) و طنز و خوشباشی او، و مروت و مدارایی که با دوست و دشمن و موافق و مخالف دارد، هزار تُوی دلنشینی - که به معما میماند و در معما نمیماند - از شعر او ساخته است که با همه طبیعتها و اذهان و اندیشهها و مرامها و مکتبها به نوعی، کم یا بیش، همخوانی دارد.
بعضی از عقلگرایان، مسئله شگرف صدق بیش از حدّ اتفاق فالهای حافظ را برمبنای همین تأویلپذیری و وسعت مشرب حافظ و شعرش، توجیه میکنند.
حافظ به شهادت شواهد بسیار از شعرش هم مؤمن است، هم در مواردی شکاک. و شکیات او بسیار شیرینتر از تشکیکات فلسفی خیام است. لذا هم مؤمنان و هم شکاکان با او احساس همدلی میکنند. این نکته که گفته شد اصلیترین دوراهه شعر حافظ است. حافظ هم اختیارگراست، هم جبرگرا، و به همین ترتیب مشرب وسیعی دارد و هر کسی از ظن خود یار او میشود. فارسیزبانها با هر سطح از فرهنگ، از نوجوان 17- 18 ساله، تا فیلسوف 80 ساله، همه مجذوبانه در مدار جاذبه او قرار گرفتهاند.
12) طنز کمرنگ بهترین طنزست. حافظ تقریباً با عبید زاکانی معاصر است. غزلها و قصیدههای این دو شاعر بزرگ قابل مقایسه با هم است. اما عبید در طنز حرفهایتر از حافظ است. طنز حافظ ، از طعن و مبالغه عبیدوار به دور است. زمینه طنز هردو انتقاد اجتماعی است. طنز حافظ با خواندنهای اولیه، یا در نوجوانی/ جوانی خوانندهاش کمتر محسوس است. از پنجاه سالی که حافظ میخوانم یا میپژوهم، در نیمه دوم بود که به طنز - در مقام یکی از اصلیترین ارکان شعر او - واقف شدم. سپس، هم در شعر او بود که دریافتم: طنز کمرنگ بهترین طنز است. آماج طنز حافظ یکی مسائل اعتقادی است، و دیگر در کار و بارش با محبوب.
تاکنون دو مقاله کمابیش مفصّل درباره طنز حافظ نوشتهام. اولی - که شاید اصولاً اولین مقاله و بحث در این زمینه بود - درست 20 سال پیش در کتاب چارده روایت آمده است؛ و دومی در شاید آخرین کتابم درباره حافظ که نامش چنین است: حافظ حافظه ماست، در مقاله اول به آماج اول طنز او پرداختهام، و در دوم، به آماج دوم:
گفتم آه از دل دیوانه حافظ بیتو
زیر لب خندهزنان گفت که دیوانه کیست
ز دست جور تو گفتم ز شهر خواهم رفت
به خنده گفت که حافظ برو که پای تو بست
دوش در خیل غلامان درش میرفتم
گفت ای عاشق بیچاره تو باری چه کسی
فردا اگر نه روضه رضوان به ما دهند
غلمان ز روضه، حور ز جنت به در کشیم
بیا بیا که تو حور بهشت را رضوان
در این جهان ز برای دل رهی آورد
اگر روم ز پیاش فتنهها برانگیزد
ور از طلب بنشینم به کینه برخیزد
وگر به رهگذری یک دم از وفاداری
چو گرد درپیاش افتم، چو باد بگریزد
وگر کنم طلب نیم بوسه صد افسوس
ز حقّه دهنش چون شکر فرو ریزد
گر من از باغ تو یک میوه بچینم چه شود
پیش پایی به چراغ تو ببینم چه شود
واعظ شهر چو مهر ملک و شحنه گزید
من اگر مهر نگاری بگزینم چه شود
خونم بخور که هیچ ملک با چنان جمال
از دل نیایدش که نویسد گناه تو
دلبرم شاهد و طفل است و به بازی روزی
بکشد زارم و در شرع نباشد گنهش.
و برای شرح و بیان بیشتر به مقالههایی که یاد شد مراجعه فرمایید.
13) حافظ حافظه ماست. فروید به ناخودآگاه فردی اعتقاد داشت. اصولاً اولین نظریهپرداز ضمیر نابخود / ناهشیار، که تأثیری عمیق بر رفتار و کردار خودآگاهانه ما دارد، او بود. همکار جوانترش کارل گوستاویونگ، برای اقوام هم قائل به ضمیر ناخودآگاه جمعی شد؛ و با بررسیهای علمی، وجود آن را نشان داد و روشن کرد. او بر آن بود که خاطرههای قومی که از ژرفنای اساطیر میآید و سینه به سینه نقل میشود، دارای اعیان ثابته یا کهن الگوها (آرکی تایپها) ست. رویدادها و پدیدههای جمعی، اعم از خوشایند (مانند جشنها، افسانهها، اتل و مثل و حرف و حکمتهای فرهنگ عامه و غیره) یا ناخوشایند (مانند جنگها، سختیها و قحطیها، شکستها، زلزلهها، رویدادهای مهیب و مخوف طبیعی و غیره) ردپاهایی در این ضمیر ناخودآگاه جمعی باقی میگذارد. گاه چنین پیش میآید که هنرمند یا مورخ یا داستانسرا، یا شاعر بزرگی، سخنگوی طبیعی این ضمایر میشود. همین است که مردم وقتی سخن او را میشنوند، احساس میکنند که سخن دل خود را شنیدهاند.
فردوسی و پس از او سعدی، و سپس حافظ سخنگویان خاطرات پیش از تاریخ و تاریخی باستانی و جدیدتر اقوام ایرانیاند. حافظ با طبع آفرینشگر خود، چنانکه اشارهوار گفته شد، رند کمرنگ عرفانی را به رند حکیم رازدان بدل میکند که «خشت زیر سر و بر تارک هفت اختر پای» دارد و افسر شاهنشاهی را از کسی بازمیستاند و به دیگری میبخشد، و خود از فتنههایی که در سرش هست، و سری که به دنیا و عقبی فرو نمیآید، حیران است. یا احساس میکند که آتش نامیرای مغان را در سینه دارد، و «از جمشید و کیخسرو فراوان داستان دارد» و دل غیبنمای خود را همان جام جهاننمای جم / جمشید مییابد. از داستانهای ایران باستان، بهویژه آنهایی که در شاهنامه آمده، از عرائس شعری، از شعر شعرای عصر جاهلیت، و سپس از داستانها و معانی و مضامین بلند قرآنی، و احادیث نبوی و علوی، جانمایه برای شعر خود فرهم میآورد. و به یارش میگوید:«ای شاه حسن چشم به حال گدا فکن / کاین گوش بس حکایت شاه و گدا شنید». و نیز میگوید: آیینه سکندر جام می است بنگر / تا بر تو عرضه دارد احوال ملک دارا؛ از سیمرغ / عنقا و سروش، هدهد سبا سخن میگوید. همین است که فرهنگ ما در شعر حافظ و شعر حافظ در فرهنگ ما، مقامی کمنظیر دارد. برای شرح و بسط بیشتر به کتاب حافظحافظه ماست مراجعه فرمایید. تا به گفته طنزآمیز استادان شادروان دکتر سیدجعفر شهیدی «چاپیها را خطی و خطیها را چاپی» نکنم.
این ویژگیها که از شعر و شخصیت حافظ برشمردیم، همه ویژگیهایی نیست که باعث شده حافظ همواره همنشین دل ما، و نشاط افزای محفل ما باشد.
این نکته را هم صاحبدلی درباره حافظ گفته است که ما با حافظ نوجوانیم، سپس جوان میشویم، سپس میانسال و سپس پیر، و گویی حافظ هم خود را با تحول حال ما تطبیق میدهد.
گفتنیها درباره وجوه واقعی اثرگذاری شعر حافظ بر ذهن و زبان مردم ایران و دیگر فارسیزبانان همدل و همزبان ما از مردم مهربان تاجیکستان و افغانستان گرفته تا سمرقند و بخارا بسیارست که مجموعه آنها رمز ماندگاری و دلنشینی و جانپروری سخن حافظ است. بحثی درباره صورت و ساختار غزل حافظ که «پاشان» (بدون انسجام افراطی ظاهری) است که در آثار حافظپژوهانه دیگرم: در مقالههای «قرآن و اسلوب هنری حافظ»، و «انقلاب حافظ در غزل» (هر دو در کتاب ذهن و زبان حافظ ، چاپ هشتم، 1385) آمده است و نیز در مقاله «صورت و محتوا در شعر حافظ» که در دانشنامه زبان و ادب فارسی (جلد دوم، چاپ فرهنگستان، 1387) چاپ، و در کتاب حاضر تجدید چاپ شده است. تکرار، ولو با تلخیص آنها، این مقاله را به حد رساله میرساند. اما یک بحث دیگر باقی مانده است، که از اشاره به آن نمیتوان گذشت؛ و عرضه میدارم:
14) اسطورهسازی حافظ. البته عمدتاً اسطوره ساخته و پرداخته قوم و ملت است. فردوسی هم قهرمانان اساطیریاش را از منابع کتبی و شفاهی پیشین گرفته است. اما گاه هست که طبع آفرینشگر هنرمندان بزرگ، موجوداتی در هنر خود میپرورد که ابعادی فراتر از واقعیات روزمره دارد.
انصاف باید داد که در قالب ظریف و نازک آرا و کم و کوتاه غزل، مجال برای چنین آفرینشی بهندرت پیدا میشود. اما از غزل کوتاهتر، خیام، در قالب رباعی به «باده» ابعاد اساطیری داده است.
گاه هست که حافظ از واقعیت اسطوره میسازد، و گاه از اسطوره واقعیت. نمونه برای مورد اول «رند»، «پیرمغان» و «خرابات مغان» است. و برای مورد دوم:
سوختم در چاه صبر از بهر آن شمع چگل
شاه ترکان فارغست از حال ما کو رستمی.
یا:
شاه ترکان سخن مدعیان میشنود
شرمی از مظلمه خون سیاووشش باد.
یا:
جمشید جز حکایت جام از جهان نبرد
زنهار دل مبند بر اسباب دنیوی
نیز:
سالهای دل طلب جام جم از ما میکرد
آنچه خود داشت ز بیگانه تمنا میکرد.
برای نمونههای مورد اول در همین مقاله در حد اختصار از رند / رندی سخن گفتیم. برای «پیرمغان» که از ترکیب پیر واقعی میکده با پیر طریقت آرمانی ساخته و پرداخته میشود، به بحث بلند بالا و مستوفای استاد دکتر منوچهر مرتضوی در چاپهای اخیر مکتب حافظ ، و برای بحث کوتاه به مدخل «پیرمغان» در حافظنامه مراجعه کنید. معرفی اجمالی خرابات هم در کتاب پیشگفته آمده است.
برگرفته از کتاب «از این دوراهه منزل»
اثر: بهاءالدین خرمشاهی
فهرست کتاب «از این دوراهه منزل»
پیشگفتار
گفتوگو
مصاحبه با بهاءالدین خرمشاهی
قرآنپژوهی
جایگاه قرآنشناسی آیتالله معرفت
تحریفناپذیری قرآن
کرامت انسان در قرآن
درباره فقهاللغة قرآن
گفتوگوی قرآنپژوهانه
گفتوگوی قرآنپژوهانه (بخش دوم / پایانی)
گفتوگو در زمینه ترجمه قرآن
دین، فلسفه، عرفان
خدا
خون خدا، ترجمه ثاراللّه نیست
عقل و دین
فرار به فلسفه
معرفتشناسی عرفان
آیا عشق و عقل تعارض دارند؟
تأملاتی درباره روشنفکر(ی) دینی
دعای کمیل
ادبیات قدیم
خدا / خداوند
مولانا / شمس / انسانم آرزوست
گفتوگو درباره «انسانم آرزوست«
بعضی نابسامانیها در غزلیات مولانا / شمس
تجربه کاری و روانشناسی سعدی
سهل و ممتنع در سخن سعدی
چرا حافظ همیشه با ماست؟
غزلهایی نویافته از حافظ ، مکتوب در زمان حیات او (؟)
محتوا و صورت در غزل حافظ
بار دیگر نگاهی به حافظ به سعی سایه
آیا شعر حافظ برای جوانان مفهوم است؟
درباره چشمه خورشید
گلواژههای حافظ
فال حافظ
ادبیات جدید
مفتونِ مفتون
کجا چگونه دگر مثل شاملو داریم
شاعرِ ماه و کودکی و تنهایی
رنگها و سایهها
میتراود مهتاب
یاد بزرگان
کیوان قزوینی
کار و کارنامه استاد شهیدی
گنج شایگان
نیکی پیرمغان
فانی در فرهنگ ما و فرهنگ ما در فانی
کمال کلام
نقد کتاب
مرقّع قدسی
باغ ملکوِت
کیمیای فرهنگ در «فرهنگ کیمیا«
نام او لبّ لُباب معنوی است
شهرنامه نوین شیراز
زیرِ سایه دوستی
نشر قطره | Ghatreh Publications