سبد خرید
شما هیچ موردی در سبد خرید خود ندارید
القصه، شبی از شبهای تهران نزدیک همین باغ فیشرآباد که وقتهای دلتنگی میرفت، صادقخان با همان کجخند همیشگی بالا نشسته بود و دیگرانی که دوستشان داشتیم بودند و ما دعوت بودیم به خیال کردن میان کوچهها. نشسته بودیم و خیال میکردیم -- یا شاید خیال میکردیم که آنجا نشستهایم -- که از دلمان گذشت تا از آبجیخانوم نمایشنامهای... و اینطور شد که این وجیزه روی کاغذ آمد و شد اینکه میبینید!
0 از 5