سبد خرید
شما هیچ موردی در سبد خرید خود ندارید
تازه چند روز بود که از سربازی برگشته بودم، مهر ۱۳۸۳. پشت کنکوری بودم. در کانون هنری الغدیر که آقای علیرضا نادری (نمایشنامهنویس و کارگردان تئاتر) در آن هنر تدریس میکرد، منتظر استاد بودیم. آمد، ــ از پنجرهی کلاس دیدم ــ . باد پاییزی کمی موهای بلندش را آشفته کرده بود، اما سبیلهایش مرتب بود، مثل همیشه. وارد کلاس که شد، دستی به موهایش کشید، کاپشن جین و کیف معلمیاش را آویزان کرد و بیمقدمه یک ایده گفت، ایدهای برای نگارش نمایشنامهی صحنهای. انگار در راه فقط به آن فکر کرده بود. از سعادتآباد تا کانون هنری، خوب ایده را ورز داده بود، قلاب محکمی داشت. بخشی از آن ایدهی پختهشده شد این نمایشنامه: آقای رادیو.
0 از 5