سبد خرید
شما هیچ موردی در سبد خرید خود ندارید
میدونی کارلوس، تکلیف آدم با دشمن روشنه. چشمهای اون، مثل چشم گرگ، توی تاریکی هم برق میزنه. آمادهست که بزنه. واست تله میذاره. میدونه مادرت داره میمیره و تو هم آدمی. سعی میکنه نفوذ کنه. خبرچین میذاره، چه میدونم، نگاه میکنه ببینه کی رو میشه خرید... این دشمنه. هرچیزی ازش انتظار میره. ولی دوست... یه کلمهی ــ چه میدونم ــ مقدسه. وقتی میگی «دوست»، دهنت پر میشه. انگار یه کوه پشت سرته. اونوقت اگه بفهمی این کوه یه تلِ شنه که فقط منتظر یه تلنگره، این دیگه دوست نیست. خیرخیر توی چشمهات نگاه میکنه و دروغ میگه... بهت تعارف میکنه و میگه: «بیا این قهوه رو بخور! شیرین کردم، با شکر، شیر هم ریختم.» ولی تهش زهر خالصه!
0 از 5